آقا موش شکمو

 

 

آقا موش شکمو



آقا موشه، ای شکموی دله

دیدی افتاد آخر دمت لای تله



حالا چشمات از کاسه در اومده

شکسته پات عمرت به سر اومده




چطور بوی گردو رو از یه فرسخی شنیدی

اون تله گنده رو تو یک قدمی ندیدی



آخه زبون بسته مگه تو چشم و گوش نداشتی

همین شکمو داشتی و فکر و عقل و هوش نداشتی

 



یادته یک شب تا صبح نذاشتی من بخوابم

رفته بودی تو گنجم رو دفتر و کتابم



هی بازی کردی چیغ زدی رو کاغذام دویدی

دفتر پاکنویس انشای منو جویدی



دسته گلی تو آب دادی، من خجالت کشیدم

مزه این بیمزگی رو فردا من چشیدم



آقا موشه، ای شکموی دله

دیدی افتاد آخر دمت لای تله

 


حالا چشمات از کاسه در اومده

شکسته پات عمرت به سر اومده

 

 

 

 

آقا موش شکمو, قصه کودکان, قصه آقا موش شکمو, قصه, شعر های کودکانه, شعر برای کودکان, شعر آقا موش, قصه جدیدآقا موشه آقا موش شکمو, قصه کودکان, قصه آقا موش شکمو, قصه, شعر های کودکانه, شعر برای کودکان, شعر آقا موش, قصه جدیدآقا موشه

ارسال برای دوستان
به اشتراک بگذارید

مطالب مرتبط

ماجرای سه آهوی مغرور و دام شكارچی
        یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. پشت یک کوه بزرگ در آن طرف یک دشت وسیع چهار......
قسمت پایانی ماجرای 3 آهوی مغرور
      قسمت دوم:   در قسمت قبل خواندید كه با ورود چند شكارچی، دو آهو به دام افتادند و 4 بچه آهوی آنها......
داستان زیبای شنل قرمزي
        روزي روزگار ، دختر كوچكي در دهكده اي نزديك جنگل زندگي مي كرد . دخترك هرگاه بيرون مي رفت يك شنل......
داستان شیر بد جنس و روباه باهوش
    یکی بود یکی نبود. در جنگلی بزرگ و سرسبز شیری پیر زندگی می کرد. او آن قدر پیر شده بود که دیگر نمی......
آرزوی زرافه کوچولو
    زرافه کوچولو آرزوهای عجیب و غریبی داشت.یک شب آرزو کرد که گردنش خیلی خیلی دراز باشد. همان موقع، فرشته......
قصه خانم غول و آقا غول
    خانم غول آمد دیگ را بردارد، پایش لیز خورد و افتاد. دماغش کج شد، چشم هایش چپ شد. خانم غول، خودش راتوی......
قصه ی آقا غوله و بزهای ناقلا
      داستان ما در یک روز سرد، در یک چمنزار سبز و زیبا اتفاق افتاد. سه بز برادر بودند که با هم در یک......
دویدم ودویدم.
        دویدم ودویدم به یک سؤال رسیدم کیه که توی دنیا ماهی می ده به دریا؟ برف و تگرگ می سازه درخت و......
برای علی اصغر حسین
        برای علی اصغر حسین (ع) کودکی که پر کشید و رفت   خالی است جای کوچکش   خاک کربلا همیشه ماند   تشنه‌ی......
وقتی موبایل آقا موشه زنگ خورد !
      آقا موشه از صبح زود به آرایشگاه رفته بود تا کمی سبیل هایش را کوتاه کند. آخر می خواست در جشن فارغ......

پخش اخبار زنده