داستان خواندنی مرد نابینا

 

داستان خواندنی مرد نابینا

 

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

 

عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

 

مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است، ولی روی تابلوی او نوشته شده بود:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم.

 

داستان خواندنی مرد نابینا,داستان راستان,داستان, داستانک, داستان های خواندنی, داستان های کوتاه, داستان های خواندنی, داستان های زیبا, داستان های جالب,سرگرمی,سرگرمی و,بازی و سرگرمی,سایت سرگرمی,تفریح و سرگرمی,سایتهای سرگرمی داستان خواندنی مرد نابینا,داستان راستان,داستان, داستانک, داستان های خواندنی, داستان های کوتاه, داستان های خواندنی, داستان های زیبا, داستان های جالب,سرگرمی,سرگرمی و,بازی و سرگرمی,سایت سرگرمی,تفریح و سرگرمی,سایتهای سرگرمی

ارسال برای دوستان
به اشتراک بگذارید

مطالب مرتبط

نوشته بهلول بر دیوار قصر هارون
    هارون الرشید برای گردش و سرکشی به طرف ساختمان های جدید خود رفت. در کنار یکی از قصرها به بهلول برخورد،......
بعد از مرگ
  اعرابی گفت: اگر او زبان می داشت، پاسخ می گفت: که آنچه او دیده است سخت تر از آن بوده است که شما دیده......
هنوز اسیر نفس خویشی
      سلطان سلجوقی بر عابدی گوشه نشین و عزلت گزین وارد شد. حکیم سرگرم مطالعه بود و سر بر نداشت و به ملکشاه......
حکایت زاهد وحاکم
    زاهدی از کویی می گذشت.حاکمی با خدم و حشم و قراولان بسیار از مسیر مخالف می آمد و مردم نیز کنار ایستاده......
روزی حکایتی
    روزی زنی که نوزاد مرده اش را بغل کرده بود، شیون کنان پیش بودا رفت. بودا گفت: «در این شهر به هر خانه......
دعای مظلوم از صد هزار برج می گذرد
    وقتی سلطان علا ءالدین بالای شهر را به اتمام رسانید، به بهاءولد (پدر مولانا و از عرفای نامدار آن زمان)......
شرط آزادی ( حکایت )
    یکی از بزرگان به غلامش گفت: از مال خود گوشتی بستان و از آن طعامی ساز تا بخورم و تو را آزاد کنم. غلام......
مسجد بهلول ( حکایت )
    می گویند: مسجدی می ساختند، بهلول سر رسید و پرسید: چه می کنید؟گفتند: مسجد می سازیم.   گفت: برای چه؟......
زاهد کیست؟ ( حکایت )
    شخصی نزد پادشاهی رفت. پادشاه به او گفت: ای زاهد. گفت: زاهد تویی.گفت: من چون باشم که همه دنیا از آن......
چشم پروردگار
      Dear All: دوستان عزیز   This photo is a very rare one, taken by NASA. این عکس بسیار نفیس و کمیاب......

پخش اخبار زنده