تعداد اعضا: ١٠٩٤٦ تعداد کاربران آنلاین: ۳۷۷
جستجو در اشعار:
١٢   تعداد ابیات این شعر: سعدي شاعر:
به دامان يوسف درآويخت دست
زليخا چو گشت از مي عشق مست
که چون گرگ در يوسف افتاده بود
چنان ديو شهوت رضا داده بود
بر او معتکف بامدادان و شام
بتي داشت بانوي مصر از رخام
مبادا که زشت آيدش در نظر
در آن لحظه رويش بپوشيد و سر
به سر بر ز نفس ستمگاره دست
غم آلوده يوسف به کنجي نشست
که اي سست پيمان سرکش درآي
زليخا دو دستش ببوسيد و پاي
به تندي پريشان مکن وقت خوش
به سندان دلي روي در هم مکش
که برگرد و ناپاکي از من مجوي
روان گشتش از ديده بر چهره جوي
مرا شرم باد از خداوند پاک
تو در روي سنگي شدي شرمناک
چو سرمايه‌ي عمر کردي تلف؟
چه سود از پشيماني آيد به کف
وز او عاقبت زرد رويي برند
شراب از پي سرخ رويي خورند
که فردا نماند مجال سخن
به عذرآوري خواهش امروز کن