تعداد اعضا: ١٠٩٤٦ تعداد کاربران آنلاین: ۳۸۰
جستجو در اشعار:
٩   تعداد ابیات این شعر: سعدي شاعر:
درويش هر کجا که شب آيد سراي اوست
آن را که جاي نيست همه شهر جاي اوست
او را گدا مگوي که سلطان گداي اوست
بي‌خانمان که هيچ ندارد بجز خداي
چندانکه مي‌رود همه ملک خداي اوست
مرد خدا به مشرق و مغرب غريب نيست
بيگانه شد به هر که رسد آشناي اوست
آن کز توانگري و بزرگي و خواجگي
عارف بلا، که راحت او در بلاي اوست
کوتاه ديدگان همه راحت، طلب کنند
در هر چه بعد از آن نگرد اژدهاي اوست
عاشق که بر مشاهده‌ي دوست دست يافت
اين پنج روزه عمر که مرگ از قفاي اوست
بگذار هر چه داري و بگذر که هيچ نيست
گو غم مخور که ملک ابد خونبهاي اوست
هر آدمي که کشته‌ي شمشير عشق شد
سعدي رضاي خود مطلب چون رضاي اوست
از دست دوست هر چه ستاني شکر بود