تعداد اعضا: ١٠٩٤٦ تعداد کاربران آنلاین: ۳۷۴
جستجو در اشعار:
١٧   تعداد ابیات این شعر: سعدي شاعر:
مفتي ملت اصحاب نظر باز آمد
سعدي اينک به قدم رفت و به سر باز آمد
عاشق نغمه‌ي مرغان سحر باز آمد
فتنه‌ي شاهد و سودا زده‌ي باد بهار
تا نگويي که ز مستي به خبر بازآمد
تا نپنداري کشفتگي از سر بنهاد
همچنان ياوگي و تن به حضر بازآمد
دل بي‌خويشتن و خاطر شورانگيزش
تا چه آموخت کز آن شيفته‌تر بازآمد
سالها رفت مگر عقل و سکون آموزد
عالمي گشت و به گرداب خطر بازآمد
عقل بين کز بر سيلاب غم عشق گريخت
که چو پرگار بگرديد و به سر بازآمد
تا بداني که به دل نقطه‌ي پابرجا بود
گوييا آب حياتش به جگر بازآمد
وه که چون تشنه‌ي ديدار عزيزان مي‌بود
لاجرم بلبل خوشگوي دگر بازآمد
خاک شيراز هميشه گل خوشبوي دهد
منزلت بين که به پا رفت و به سر بازآمد
پاي ديوانگيش برد و سر شوق آورد
که به انديشه‌ي شيرين ز شکر بازآمد
ميلش از شام به شيراز به خسرو مانست
بر گنهکار نگيرد چو ز در بازآمد
جرمناکست ملامت مکنيدش که کريم
تا بدين روز که شبهاي قمر بازآمد
چه ستم کو نکشيد از شب ديجور فراق
فلک خيره کش از جور مگر بازآمد
بلعجب بود که روزي به مرادي برسيد
جور بيگانه نبيند که پدر بازآمد
دختر بکر ضميرش به يتيمي پس از اين
خاصه اکنون که به درياي گهر بازآمد
ني چه ارزد دو سه خر مهره که در پيله‌ي اوست
به گدايي به در اهل هنر بازآمد
چون مسلم نشدش ملک هنر چاره نديد