تعداد اعضا: ١٠٩٤٦ تعداد کاربران آنلاین: ۳۷۶
جستجو در اشعار:
٤٢   تعداد ابیات این شعر: سعدي شاعر:
چرا همي نکند بر دو چشم من رفتار؟
کجا همي رود اين شاهد شکر گفتار؟
که در تأمل او خيره مي‌شود ابصار
به آفتاب نماند مگر به يک معني
مثال صيقل از آيينه مي‌برد زنگار
نظر در آينه‌ي روي عالم افروزش
نبشته بر گل رويش به خط سبز عذار
برات خوبي و منشور لطف و زيبايي
که بر خرير نويسد کسي به خط غبار
به مشک سوده‌ي محلول در عرق ماند
که اين چو دانه‌ي نارست و آن چو شعله‌ي نار
لبش ندانم و خدش چگونه وصف کنم
کجا شدند تماشا کنان شيرين کار
چو در محاورت آيد دهان شيرينش
چو بازگشت به بستان بريخت برگ بهار
نسيم صبح بر اندام نازکش بگذشت
مطاوع توام اي يار اگر نداري عار
متابع توام اي دوست گر نداري ننگ
من از تو روي بپيچم؟ کدام صبر و قرار
تو در کمند من آيي؟ کدام دولت و بخت
که غيرتم نگذارد که بشنود اغيار
حديث عشق تو با کس همي نيارم گفت
تو برگذشتي و نگذشت بعد از آن ديار
هميشه در دل من هرکس آمدي و شدي
بخيلم ار نکنم سر فدا و جان ايثار
تو از سر من و از جان من عزيزتري
وگر قبول کني بنده‌ايم و خدمتکار
اکر ملول شوي، حاکمي و فرمان ده
که دوستي به قيامت برند سعدي‌وار
حلال نيست محبت مگر کساني را
هنوز باز نکرديم دوري از طومار
حکايت اينهمه گفتيم و همچنان باقيست
هنوز باز نکرديم دوري از طومار
اگر در سخن اينجا که هست دربندم
به صدر صاحب ديوان و شمع جمع کبار
سخن به اوج ثريا رسد اگر برسد
سپهر حشمت و درياي فضل و کوه وقار
جهان دانش و ابر سخا و کان کرم
به راي روشن او اعتماد و استظهار
امين مشرق و مغرب که ملک و دين دارند
عماد قبه‌ي اسلام و قبله‌ي زوار
خدايگان صدور زمانه شمس‌الدين
معين و مظهر دين محمد مختار
محمد بن محمد که يمن همت اوست
بر آستان جلالش چو بندگان صغار
اکابر همه عالم نهاده گردن طوع
که قصد باب معالي کنندش از اقطار
نه هرکس اين شرف و قدر و منزلت دارد
که اهل فضل طوافش کنند چون پرگار
چه کعبه در همه آفاق نقطه‌اي بايد
که خط به روم برد دم به دم ز هندو بار
قلم به يمن يمينش چو گرم رو مرغيست
چنانکه مي‌رود آب حياتش از منقار
برآيد از ظلمات دويت هر ساعت
هنوز هست رسول خداي را انصار
پناه ملت حق تا چنين بزرگانند
وگر سرش همه پيشانيست چون مسمار
عدوي دولت او را هميشه کوفت رسد
به کام دولت و دنيا و دين ممتع دار
مرين يگانه اهل زمانه را يارب
پيام بنده‌ي نعمت‌شناس شکرگزار
که مي‌برد به خداوند منعم محسن
نه مرد اسپ دوانيدم درين مضمار
که من نه اهل سخن گفتنم درين معني
که شکر نعمت وي کردمي يکي ز هزار
مرا هزار زبان فصيح بايستي
به عجز مي‌کنم از حق بندگي اقرار
چو بندگي نتواتنم همي به جاي آورد
به چشم نقص نبينندم اهل استبصار
وگر به جلوه‌ي طاوس شوخيي کردم
نه پر و بال نگارين همي کنم اظهار
که من به جلوه‌گري پاي زشت مي‌پوشم
که بر محک نزند سيم ناتمام عيار
به سوق صيرفيان در، حکيم آن را به
که خود عبير بگويد چه حاجت عطار
هنر نمودن اگر نيز هست لايق نيست
اميدوار قبول از مهيمن غفار
براي ختم سخن دست در دعا داريم
هميشه تا که زمين را بود قرار و مدار
هميشه تا که ملک را بود تقلب دور
نگاهداشته از نائبات ليل و نهار
ثبات عمر تو باد و دوام عافيتت
ز تخت و بخت و جواني و ملک برخوردار
توحاکم همه آفاق و آنکه حاکم تست