شهر حکایت صفحه ۱
شخصی در آسیابی منزل کرد و به آسیابان گفت سحر مرا بیدار کن چون خوابش برد آسیابان کلاه او را برداشت و کلاه خودش را بر سر او گذاشت و سحر او را بیدار کرد. چون قدری راه آمد و روز روشن شد به لب جویی رسید نظر...... ادامه »
دو نفر دعوی به محکمه قاضی نظام الدین بردند. هر یک از آن ها مدعی بود که دستار از آن اوست. قاضی با فراستی که داشت بر یک نفر بدگمان شد و او را گفت: برخیز و دستار را ببند چنان که عادت توست. آن مرد ببست و...... ادامه »
 ابن جوزی یکی از خطبای معروف بود. روزی بالای منبر که ۳ پله داشت برای مردم صحبت می کرد زنی از پایین منبر بلند شد و مسئله ای پرسید.ابن جوزی گفت: نمی دانم. زن گفت: تو که نمی دانی پس چرا ۳ پله از دیگران...... ادامه »
از بایزید پرسیدند: پیر تو که بود؟ گفت: پیرزنی. روزی در صحرا رفتم، پیرزنی با انبانی آرد برسید. مرا گفت: این انبان آرد با من برگیر. من چنان بودم که خود نیز نمی توانستم برد. به شیری اشارت کردم. بیامد. انبان...... ادامه »
      جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.   عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟   گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.   بعد...... ادامه »
  مردی در گوشه ای به راز و نیاز به درگاه الهی می پرداخت و چنین می گفت:   خداوندا، کریما، آخر دری بر من بگشای.   صاحبدلی از آن جا گذر می کرد سخن مرد شنید و گفت:   ای غافل این در کی بسته بوده است!     ...... ادامه »
سائلی به گروهی رسید که طعام می خوردند، گفت: سلام بر شما ای بخیلان! گفتند: ما را بخیل چرا گفتی؟ گفت: با تکه ای نان سخنم را تکذیب کنید! کشکول شیخ بهائی منبع:میهن ۲۴  ... ادامه »
        شاعر بي پول يک شب نصرت رحماني وارد کافه نادري شد و به اخوان ثالث گفت : من همين حالا سي تومن پول احتياج دارم . اخوان جواب داد : من پولم کجا بود ؟ برو خدا روزي ات را جاي ديگري حواله کند. نصرت رحماني...... ادامه »
      استادی با شاگرد خود از میان جنگلی می گذشت. استاد به شاگرد جوان دستور داد نهال نورسته و تازه بار امده ای را از میان زمین برکند. جوان دست انداخت و براحتی ان رااز ریشه خارج کرد.پس از چندقدمی که گذشتند٬...... ادامه »
        یکی از مریدان شیوانا مرد تاجری بود که ورشکست شده بود. روزی برای تصمیم گیری در مورد یک موضوع تجاری نیاز به مشاور بود.  شیوانا از شاگردان خواست تا آن مرد تاجر را نزد او آورند. یکی از شاگردان...... ادامه »
    ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد و مردم با نیرنگی، حماقت او را دست می انداختند. دو سکه به او نشان می دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره، اما ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد....... ادامه »
      حکایت کرده اند٬ بزرگمهر٬ هرروز صبح زود خدمت انوشیروان می رفت٬ پس از ادای احترام٬رو در روی انوشیروان می گفت:   سحر خیز باش تا کامروا گردی. شبی٬ انوشیروان به سرداران نظامی اش٬ دستور داد تا نیمه شب...... ادامه »
    جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ،   بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم.   جوان...... ادامه »
    روزی شاگردی به استاد خویش گفت: استاد می خواهم یکی از مهمترین خصایص انسان ها را به من بیاموزی؟   استاد گفت: واقعا می خواهی آن را فراگیری؟   شاگرد گفت: بله، با کمال میل.   استاد گفت: پس آماده شو با هم...... ادامه »
    روزی همسر ملانصرالدین از او پرسید:   فردا چه می کنی؟   گفت: اگر هوا آفتابی باشد به مزرعه می روم و اگر بارانی باشد به کوهستان می روم و علوفه جمع می کنم.   همسرش گفت: بگو ان شاءا...   او گفت: ان شاءا......... ادامه »

پخش اخبار زنده