شعر و قصه کودکانه صفحه ۲
      توی یه گله  بز ،یه بزغاله خجالتی بود که خیلی آروم و سر به زیر بود .وقتی همه بزغاله ها بازی و سر و صدا راه می انداختنداون فقط  یه گوشه می ایستاد و نگاه می کرد. وقتی گله بزغاله ها به...... ادامه »
      مامان از صبح خیلی زحمت کشیده بود حالا بعد از ظهر شده بود و حسابی خوابش گرفته بود .اما نی نی و داداشی اصلا خوابشون نمی یومد. ولی به هر حال مامان می خواست هر سه نفر با هم بخوابن .اینجوری خیال...... ادامه »
    روزی روزگاری در سرزمین ما،مرد باایمان و خوش اخلاقی زندگی می کرد که خیلی دوست داشت به دیگران کمک کند.او همیشه مواظب آدم های فقیر و بیچاره و معلول بود و برای کمک به آنها بسیار تلاش می کرد.مردم به خاطر...... ادامه »
      یک مورچه در پی جمع کردن دانه های جو از راهی می گذشت و نزدیک کندوی عسل رسید. از بوی عسل دهانش آب افتاد ولی کندو بر بالای سنگی قرار داشت و هر چه سعی کرد از دیواره سنگی بالا رود و به کندو برسد نشد....... ادامه »
  سلام به دوستان هنرمند و کوشا. امروز قصد دارم برای شما یک خروس تپل و زیبا را آموزش بدهم. پس اگر از موضوع این نقاشی خوشتان می آید با ما همراه شوید.     برای شروع کار و پیش طرح کافی است یک دایره در صفحه...... ادامه »
  لالا لالا گل پونه گل زیبای بابونه بپوش از برگ گل پیرهن هواگرمه تابستونه لالالالاشب تیره بخواب گلبرگ من!دیره تموم ماهیا خوابن چرا خوابت نمی گیره؟ لالا مهتاب ازاون بالا تورومی بینه وحالا می گه این بچه...... ادامه »
    این داستان:دریاچطوری درست می شه؟ یه روز مامان و بابا به همراه نی نی و داداشی، کوله بار سفر بستن و رفتن سفر؛سفری شاد و با حال کنار دریا.   مامان و بابا کنار ساحل نشستند .داداشی که عاشق خاک بازی...... ادامه »
    آنشب ستاره ها به خانه حضرت علی علیه السلام چشم دوخته بودند .امام علی علیه السلام آن شب بارها و بارها به ستاره ها نگاه کرد و آهسته فرمود امشب همان شبی است که پیامبر خدا خبرش را به من داده بود .   نزدیک...... ادامه »
      اسماعیل كارگر یك نانوایی بود. صبح به صبح ماشین بزرگ، كیسه‌های زیادی آرد می‌آورد و دم در نانوایی می‌ریخت. اسماعیل هم به محض این‌كه از خواب بیدار می‌شد این كیسه‌ها را داخل نانوایی می‌برد.مادر اسماعیل...... ادامه »
      می خوام یه غنچه باشم میون باغچه باشم برگامو هی وابکنم،ببندم،وقتی که آفتاب می تابه بخندم برم به مهمونی شاپرک ها، قصه بگم برای کفشدوزک ها (غنچه اسیر خاکه منتظرآفتابه وقتی که تشنه باشه،توآرزوی آبه)   می...... ادامه »
    کلاغه می گه قار قار،آی بچه هاخبردار     کلاغه می گه قار قار آی بچه هاخبردار   یه بچه بی اجازه رفته در مغازه   خریده چیپس و پفک هم تمبر و هم لواشک   خورده هرچی خریده حالا رنگش پریده   بدجوری داره...... ادامه »
    یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود   یک روز سنجاب مشغول بازی بود که روباه را دید. سنجاب خیلی ترسید. پا به فرار گذاشت و روباه هم به دنبال او دوید. سنجاب به لاک پشت رسید و گفت: لاک پشت جان! وقتی...... ادامه »
      قورباغه ای در برکه زندگی می کرد بنام سبزک. این قورباغه همیشه توی برکه بود و دوتا آرزو توی زندگیش داشت،اول این که یه روز از برکه بره بیرون جنگل و دشت وبیشه رو ببینه ، دوم یه دوست خوب داشته باشه.یه...... ادامه »
    صدای پای فیل کوچولو بود که از دور شنیده می شد. لاک پشت کوچولو تا صدا را شنید، ترسید و و سرش را توی لاکش برد؛ ولی یادش رفت که دست ها و پاهای کوچولو موچولش را قایم کند.   فیل کوچولو نزدیک و نزدیک...... ادامه »
آقا کلاغه یک سیب شیرین از روی شاخه انداخت پایین خوردم از آن سیب یک گاز با پوست یک دفعه دیدم آن سیب، کرموست یک کرم بدشکل بر روی آن بود ترسیدم، آن را انداختم زود از جا پریدم مثل پرنده آقا کلاغه زد...... ادامه »

پخش اخبار زنده