شهر حکایت صفحه ۳
      مردی بزغاله ای یافت. به او گفتند: واجب است در معابر ندا دهی تا اگر مالکی دارد بیاید و گمگشته خویش بستاند.   مرد در خیابان فریاد می زد: آی صاحب و آهسته می گفت: بزغاله. (مقصود این که هم به واجب شرعی...... ادامه »
    مردی از پشت در شنید که خدمتکارش بعد از ادای فریضه دست به آسمان برداشته دعا می کند و می گوید: خدایا صدهزار تومان پول به آقای من بده و بعد از او بگیر.   مرد وارد اتاق شد و گفت: این چه دعایی است که می...... ادامه »
    یزیدبن مهلب با پسر خود از زندان عمربن عبدالعزیز فرار کردند. بعد از مسافتی به خیمه ای رسیدند، پیرزالی درآن بود.   بر او وارد شدند. پیر آن ها را پذیرفت و بزغاله ای پخت و نزد آن ها گذاشت.   بعد از صرف...... ادامه »
    چنین گویند که سقراط را می بردند تا بکشند. وی را الحاح کردند که بت پرست شود. گفت: به خدا پناه می برم که جز خدا را بپرستم.   شاگردان با او می رفتند و زاری می کردند. چنان که رسم است او را پرسیدند: ای...... ادامه »
    مرد فاسقی همیشه احکام و مسائل شرعی را به زنش تعلیم می داد و همواره وی را به زهد و پارسایی وا می داشت. عالمی از او پرسید: سبب چیست که خود آن چنان هستی و زنت را این چنین وا می داری؟   مرد گفت: من خود...... ادامه »
         انوشیروان را معلمی بود.   روزی معلم او را بدون تقصیری بیازرد.   انوشیروان کینه او را در دل گرفت تا به پادشاهی رسید. آن گاه از او پرسید: چرا بی سبب بر من ظلم کردی؟ معلم گفت: چون امید...... ادامه »
      فاضلی به یکی از دوستان نامه ای می نوشت تا راز خود را با او درمیان گذارد. شخصی پهلوی او نشسته بود و به گوشه چشم نامه او را می خواند.   بر وی دشوار آمد. بنوشت: اگر در پهلوی من دزدی ننشسته بودی نوشته...... ادامه »
    در زمان فرعون دو نفر بدخواه نزد فرعون رفته از شخص سومی که خداپرست بود بدگویی کردند و گفتند: او پروردگار دیگری را پرستیده، تو را به خدایی قبول ندارد.   فرعون گفت: او را نزد من بیاورید. دستور او را اطاعت...... ادامه »
      شخصی که قصد مسافرت داشت پیش قاطرچی رفت تا از او قاطر کرایه کند.   صاحب قاطر گفت: چه قدر اسباب داری؟   مسافر گفت: یک صندوق کوچک والسلام   صاحب قاطر گفت: دیگر چیزی نداری؟   مسافرگفت: یک دست رختخواب...... ادامه »
      نابینایی در شب تاریک سبویی بر دوش و چراغی در دست داشت و به راهی می رفت. شخصی فضول به او رسید و خطاب به وی گفت: ای نادان شب و روز پیش تو یکسان است و روشنی و تاریکی برابر. چرا با خود چراغ حمل...... ادامه »
      یک ملا و یک درويش كه مراحلي از سير و سلوك را گذرانده بودند و از ديري به دير ديگر سفر مي كردند، سر راه خود دختري را ديدند در كنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت از آن بگذرد.. وقتي آن دو نزديك رودخانه...... ادامه »
      روزی فردی داخل چاله ای افتاد و بسيار دردش آمد ... یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای! یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت! یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه...... ادامه »
        جوان تحصیل کرده ای پیش یکی از ثروتمندان رفت تا دختر او را خواستگاری کند.همین که مرد چشمش به قیافه جوان افتاد از این که چنین داماد موقری داشته باشد بسیار خوشحال شد.لذا برای تطمیع وی گفت: من سه دختر...... ادامه »
    در کتاب دارالسلام روایت است که :خبر داد مرا عالم صالح تقی ، میرزا محمد باقر سلماسی ، خلف صاحب مقاماتعالیه و مراتب سامیه آخوند ملا زین العابدین سلماسی که جناب میرزا محمد علی قزوینی مردی بود زاهد و عابد...... ادامه »
      فردی بیمار شد و مدتی طولانی در بستر بیماری افتاد. شاعری که آشنا و دوست او بود در آن مدت به عیادت وی نیامد. چون او بهبود یافت و با او ملاقات کرد از روی گله مندی گفت: این همه بیماری سخت کشیدم و یک...... ادامه »

پخش اخبار زنده