نهج البلاغه

161 سخنى از آن حضرت ( ع ) به يكى از اصحابش كه از او پرسيد : چگونه قومتان شما را از اين مقام [ يعنى خلافت ] باز داشتند ، در حالى كه ، از ديگران سزاوارتر بدان بوديد ؟ چنين پاسخ داد :

اى برادر اسدى ( 1 ) بر مركبى سوار شده‏اى كه تنگش سست است و لغزان و ، زمام آن رها كرده‏اى كه به هرجاى كه خواهد برود . ولى تو را حق خويشاوندى ( 2 ) و پرسيدن است . مى‏خواهى از حقيقتى آگاه شوى ، پس بدان ، كه آن زورگويى و خودكامگى كه در امر خلافت با ما نمودند در حالى كه ما به نسب برتر از آنها بوديم و با رسول الله ( ص ) پيوند استوارترى داشتيم بدان سبب بود ، كه امر خلافت مقامى رغبت افزاست . گروهى سخت بدان آزمند شدند و گروهى سخاوت ورزيدند و از آن چشم پوشيدند . داورى با خداست و جاى داورى ، بازگشتنگاه قيامت است . « و دع عنك نهبا صيح فى حجراته ( 3 ) آن غنيمتها را كه گردش هياهو و جنجال است رها كن » و از ماجراى بزرگ پسر ابو سفيان ياد كن . روزگار مرا به خنده آورد ، پس از آنكه ،

گريانم كرده بود . به خدا سوگند ، جاى شگفتى نيست كه بزرگى حادثه جايى براى شگفت زدگى باقى نگذارد و كژروى و ناراستى را افزون سازد . آن قوم خواستند كه

[ 379 ]

نور خدا را در چراغش خاموش سازند و آب را از سرچشمه‏اش كه چون فواره مى‏جوشيد قطع كنند . و آبى را كه ميان من و ايشان جارى بود ، به وبا بياميزند و فتنه برپا كنند اگر اين آزمايش محنت‏افزاى از ميان ما برداشته شود ، آنان را به راهى مى‏برم كه حقيقت محض باشد ولى اگر كار بر منوال ديگر باشد ، « نبايد كه جان تو به خاطر آنها دچار اندوه شود زيرا خدا به كارهايى كه مى‏كنند آگاه است . » ( 1 )

ارسال برای دوستان

پخش اخبار زنده