تعداد اعضا: ١١٠٥٨ تعداد کاربران آنلاین: ۵۳۷
جستجو در اشعار:
٢٨   تعداد ابیات این شعر: سعدي شاعر:
برون آمدي صبحدم با غلام
ملک صالح از پادشاهان شام
برسم عرب نيمه بر بسته روي
بگشتي در اطراف بازار و کوي
هر آن کاين دو دارد ملک صالح اوست
که صاحب نظر بود و درويش دوست
پريشان دل و خاطر آشفته يافت
دو درويش در مسجدي خفته يافت
چو حر با تأمل کنان آفتاب
شب سردشان ديده نابرده خواب
که هم روز محشر بود داوري
يکي زان دو مي گفت با ديگري
که در لهو و عيشند و با کام و ناز
گر اين پادشاهان گردن فراز
من از گور سر بر نگيرم ز خشت
درآيند با عاجزان در بهشت
که بند غم امروز بر پاي ماست
بهشت برين ملک و مأواي ماست
که در آخرت نيز زحمت کشي؟
همه عمر از اينان چه ديدي خوشي
برآيد، به کفشش بدرم دماغ
اگر صالح آن جا به ديوار باغ
دگر بودن آن جا مصالح نديد
چو مرد اين سخن گفت و صالح شنيد
ز چشم خلايق فرو شست خواب
دمي رفت تا چشمه‌ي آفتاب
به هيبت نشست و به حرمت نشاند
دوان هر دو را کس فرستاد و خواند
فرو شستشان گرد ذل از وجود
برايشان بباريد باران جود
نشستند با نامداران خيل
پس از رنج سرما و باران و سيل
معطر کنان جامه بر عود سوز
گدايان بي جامه شب کرده روز
که اي حلقه در گوش حکمت جهان
يکي گفت از اينان ملک را نهان
ز ما بندگانت چه آمد پسند؟
پسنديدگان در بزرگي رسند
بخنديد در روي درويش و گفت
شهنشه ز شادي چو گل بر شکفت
ز بيچارگان روي در هم کشم
من آن کس نيم کز غرور حشم
که ناسازگاري کني در بهشت
تو هم با من از سر بنه خوي زشت
تو فردا مکن در به رويم فراز
من امروز کردم در صلح باز
شرف بايدت دست درويش گير
چنين راه اگر مقبلي پيش گير
که امروز تخم ارادت نکاشت
بر از شاخ طوبي کسي بر نداشت
به چوگان خدمت توان برد گوي
ارادت نداري سعادت مجوي
که از خود پري همچو قنديل از آب؟
تو را کي بود چون چراغ التهاب
که سوزيش در سينه باشد چو شمع
وجودي دهد روشنايي به جمع