تعداد اعضا: ١١٠٥٨ تعداد کاربران آنلاین: ۵۴۵
جستجو در اشعار:
١٨   تعداد ابیات این شعر: مولوي شاعر:
شاد آمديت از سفر خانه خدا
اي خان و مان بمانده و از شهر خود جدا
در عشق حج کعبه و ديدار مصطفا
روز از سفر به فاقه و شب‌ها قرار ني
در خانه خدا شده قد کان آمنسا
ماليده رو و سينه در آن قبله گاه حق
ايمن کند خداي در اين راه جمله را
چونيد و چون بديت در اين راه باخطر
تا عرش نعره‌ها و غريوست از صدا
در آسمان ز غلغل لبيک حاجيان
اي مروه را بديده و بررفته بر صفا
جان چشم تو ببوسد و بر پات سر نهد
مهمان عزيز باشد خاصه به پيش ما
مهمان حق شديت و خدا وعده کرده است
تا مشعرالحرام و تا منزل منا
جان خاک اشتري که کشد بار حاجيان
جان حلقه را گرفته و تن گشته مبتلا
بازآمده ز حج و دل آن جا شده مقيم
باتيغ و باکفن شده اين جا که ربنا
از شام ذات جحفه و از بصره ذات عرق
تکبير کن برادر و تهليل و هم دعا
کوه صفا برآ به سر کوه رخ به بيت
اندر مقام دو رکعت کن قدوم را
اکنون که هفت بار طوافت قبول شد
تا هفت بار و باز به خانه طواف‌ها
وانگه برآ به مروه و مانند اين بکن
وانگه به جانب عرفات آي در صلا
تا روز ترويه بشنو خطبه بليغ
پس بامداد بار دگر بيست هم به جا
وانگه به موقف آي و به قرب جبل بايست
تا هفت بار مي‌زن و مي‌گير سنگ‌ها
وان گاه روي سوي مني آر و بعد از آن
اي شوق ما به زمزم و آن منزل وفا
از ما سلام بادا بر رکن و بر حطيم
از اذخر و خليل به ما بو دهد صبا
صبحي بود ز خواب بخيزيم گرد ما