تعداد اعضا: ١١٠٥٩ تعداد کاربران آنلاین: ۵۴۷
جستجو در اشعار:
٣٩   تعداد ابیات این شعر: پروين اعتصامي شاعر:
در آن وجود که دل مرده، مرده است روان
در آن سراي که زن نيست، انس و شفقت نيست
براي مرد کمال و براي زن نقصان
بهيچ مبحث و ديباچه‌اي، قضا ننوشت
که ساخت خانه‌ي بي پاي بست و بي بنيان
زن از نخست بود رکن خانه‌ي هستي
نميشناخت کس اين راه تيره را پايان
زن ار براه متاعت نميگداخت چو شمع
نداشت گوهري عشق، گوهر اندر کان
چو مهر، گر که نميتافت زن بکوه وجود
فرشته بين، که برو طعنه ميزند شيطان
فرشته بود زن، آن ساعتي که چهره نمود
بزرگ بوده پرستار خردي ايشان
اگر فلاطن و سقراط، بوده‌اند بزرگ
سپس بمکتب حکمت، حکيم شد لقمان
بگاهواره‌ي مادر، بکودکي بس خفت
شدند يکسره، شاگرد اين دبيرستان
چه پهلوان و چه سالک، چه زاهد و چه فقيه
نظام و امن، کجا يافت ملک بي سلطان
حديث مهر، کجا خواند طفل بي مادر
يکيست کشتي و آن ديگريست کشتيبان
وظيفه‌ي زن و مرد، اي حکيم، داني چيست
دگر چه باک ز امواج و ورطه و طوفان
چو ناخداست خردمند و کشتيش محکم
اميد سعي و عملهاست، هم ازين، هم ازان
بروز حادثه، اندر يم حوادث دهر
ز مادرست ميسر، بزرگي پسران
هميشه دختر امروز، مادر فرداست
بجز گسيختگي، جامه‌ي نکو مردان
اگر رفوي زنان نکو نبود، نداشت
حطام و ثروت زن چيست، مهر فرزندان
توان و توش ره مرد چيست، ياري زن
طبيب بود و پرستار و شحنه و دربان
زن نکوي، نه بانوي خانه تنها بود
بروز سانحه، تيمارخوار و پشتيبان
بروزگار سلامت، رفيق و يار شفيق
بحرف زشت، نيالود نيکمرد دهان
ز بيش و کم، زن دانا نکرد روي ترش
گهيش مرد و زمانيش زن، گرفت عنان
سمند عمر، چو آغاز بدعناني کرد
که داشت ميوه‌اي از باغ علم، در دامان
چه زن، چه مرد، کسي شد بزرگ و کامروا
متاعهاست، بيا تا شويم بازرگان
به رسته‌ي هنر و کارخانه‌ي دانش
فروخت گوهر عمر عزيز را ارزان
زني که گوهر تعليم و تربيت نخريد
نه آنکه هيچ نيرزد، اگر شود عريان
کيست زنده که از فضل، جامه‌اي پوشد
تمام را بدريديم، بهر يک عنوان
هزار دفتر معني، بما سپرد فلک
هنر چو کرد تجلي، شديم ما پنهان
خرد گشود چو مکتب، شديم ما کودن
گر از ميان نرود، رفته‌ايم ما ز ميان
بساط اهرمن خودپرستي و سستي
که نرخ جامه‌ي بهمان چه بود و کفش فلان
هميشه فرصت ما، صرف شد درين معني
براي روح، بريديم جامه‌ي خذلان
براي جسم، خريديم زيور پندار
بهر کنار گشوديم بهر تن، دکان
قماش دکه‌ي جان را، بعجب پوسانديم
نه عزتست، هوانست اين عقيده، هوان
نه رفعتست، فساد است اين رويه، فساد
نه مرغکيم، که باشيم خوش بمشتي دان
نه سبزه‌ايم، که روئيم خيره در جر و جوي
که حله‌ي حلب ارزان شدست يا که گران
چو بگرويم به کرباس خود، چه غم داريم
هزار بار برازنده‌تر بود خلقان
از آن حرير که بيگانه بود نساجش
چه ديبه‌ايست نکوتر ز ديبه‌ي عرفان
چه حله‌ايست گرانتر ز حيلت دانش
به کارخانه‌ي همت، حرير گشت و کتان
هر آن گروهه که پيچيده شد بدوک خرد
بگوشواره و طوق و بياره‌ي مرجان
نه بانوست که خود را بزرگ ميشمرد
ز رنگ جامه‌ي زربفت و زيور رخشان
چو آب و رنگ فضيلت بچهره نيست چه سود
سزاست گوهر دانش، نه گوهر الوان
براي گردن و دست زن نکو، پروين