تعداد اعضا: ٩٧١٩
جستجو در اشعار:
٩٧   تعداد ابیات این شعر: محتشم کاشاني شاعر:
باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز اين چه شورش است که در خلق عالم است
بي نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
باز اين چه رستخيز عظيم است کز زمين
کار جهان و خلق جهان جمله در هم است
اين صبح تيره باز دميد از کجا کزو
کاشوب در تمامي ذرات عالم است
گويا طلوع مي‌کند از مغرب آفتاب
اين رستخيز عام که نامش محرم است
گر خوانمش قيامت دنيا بعيد نيست
سرهاي قدسيان همه بر زانوي غم است
در بارگاه قدس که جاي ملال نيست
گويا عزاي اشرف اولاد آدم است
جن و ملک بر آدميان نوحه مي‌کنند
بنياد صبر و خانه‌ي طاقت خراب شد
خاموش محتشم که دل سنگ آب شد
مرغ هوا و ماهي دريا کباب شد
خاموش محتشم که ازين حرف سوزناک
در ديده‌ي اشگ مستمعان خون ناب شد
خاموش محتشم که ازين شعر خونچکان
روي زمين به اشگ جگرگون کباب شد
خاموش محتشم که ازين نظم گريه‌خيز
پرورده‌ي کنار رسول خدا حسين
خورشيد آسمان و زمين نور مشرقين
در خاک و خون طپيده ميدان کربلا
کشتي شکست خورده‌ي طوفان کربلا
خون مي‌گذشت از سر ايوان کربلا
گر چشم روزگار به رو زار مي‌گريست
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
نگرفت دست دهر گلابي به غير اشک
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
از آب هم مضايقه کردند کوفيان
خاتم ز قحط آب سليمان کربلا
بودند ديو و دد همه سيراب و مي‌مکند
فرياد العطش ز بيابان کربلا
زان تشنگان هنوز به عيوق مي‌رسد
کردند رو به خيمه‌ي سلطان کربلا
آه از دمي که لشگر اعدا نکرد شرم
کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد
آن دم فلک بر آتش غيرت سپند شد
وين خرگه بلند ستون بي‌ستون شدي
کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدي
سيل سيه که روي زمين قيرگون شدي
کاش آن زمان درآمدي از کوه تا به کوه
يک شعله‌ي برق خرمن گردون دون شدي
کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بيت
سيماب‌وار گوي زمين بي‌سکون شدي
کاش آن زمان که اين حرکت کرد آسمان
جان جهانيان همه از تن برون شدي
کاش آن زمان که پيکر او شد درون خاک
عالم تمام غرقه درياي خون شدي
کاش آن زمان که کشتي آل نبي شکست
با اين عمل معامله‌ي دهر چون شدي
آن انتقام گر نفتادي بروز حشر
ارکان عرش را به تلاطم درآورند
آل نبي چو دست تظلم برآورند
اول صلا به سلسله‌ي انبيا زدند
برخوان غم چو عالميان را صلا زدند
زان ضربتي که بر سر شير خدا زدند
نوبت به اوليا چو رسيد آسمان طپيد
اهل ستم به پهلوي خيرالنسا زدند
آن در که جبرئيل امين بود خادمش
افروختند و در حسن مجتبي زدند
بس آتشي ز اخگر الماس ريزه‌ها
کندند از مدينه و در کربلا زدند
وانگه سرادقي که ملک مجرمش نبود
بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند
وز تيشه‌ي ستيزه در آن دشت کوفيان
بر حلق تشنه‌ي خلف مرتضي زدند
پس ضربتي کزان جگر مصطفي دريد
فرياد بر در حرم کبريا زدند
اهل حرم دريده گريبان گشوده مو
تاريک شد ز ديدن آن چشم آفتاب
روح‌الامين نهاده به زانو سر حجاب
جوش از زمين بذروه عرش برين رسيد
چون خون ز حلق تشنه‌ي او بر زمين رسيد
از بس شکستها که به ارکان دين رسيد
نزديک شد که خانه‌ي ايمان شود خراب
طوفان به آسمان ز غبار زمين رسيد
نخل بلند او چو خسان بر زمين زدند
گرد از مدينه بر فلک هفتمين رسيد
باد آن غبار چون به مزار نبي رساند
چون اين خبر به عيسي گردون نشين رسيد
يکباره جامه در خم گردون به نيل زد
از انبيا به حضرت روح‌الامين رسيد
پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش
تا دامن جلال جهان آفرين رسيد
کرد اين خيال وهم غلط که ارکان غبار
او در دلست و هيچ دلي نيست بي‌ملال
هست از ملال گرچه بري ذات ذوالجلال
يک باره بر جريده‌ي رحمت قلم زنند
ترسم جزاي قاتل او چون رقم زنند
دارند شرم کز گنه خلق دم زنند
ترسم کزين گناه شفيعان روز حشر
چون اهل بيت دست در اهل ستم زنند
دست عتاب حق به در آيد ز آستين
آل علي چو شعله‌ي آتش علم زنند
آه از دمي که با کفن خونچکان ز خاک
گلگون کفن به عرصه‌ي محشر قدم زنند
فرياد از آن زمان که جوانان اهل بيت
در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند
جمعي که زد بهم صفشان شور کربلا
آن ناکسان که تيغ به صيد حرم زنند
از صاحب حرم چه توقع کنند باز
شويد غبار گيسويش از آب سلسبيل
پس بر سنان کنند سري را که جبرئيل
خورشيد سر برهنه برآمد ز کوهسار
روزي که شد به نيزه سر آن بزرگوار
ابري به بارش آمد و بگريست زار زار
موجي به جنبش آمد و برخاست کوه
گفتي فتاد از حرکت چرخ بي‌قرار
گفتي تمام زلزله شد خاک مطمن
افتاد در گمان که قيامت شد آشکار
عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پير
شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار
آن خيمه‌اي که گيسوي حورش طناب بود
گشتند بي‌عماري محمل شتر سوار
جمعي که پاس محملشان داشت جبرئيل
روح‌الامين ز روح نبي گشت شرمسار
با آن که سر زد آن عمل از امت نبي
نوعي که عقل گفت قيامت قيام کرد
وانگه ز کوفه خيل الم رو به شام کرد
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد
هم گريه بر ملايک هفت آسمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند
هرجا که بود طايري از آشيان فتاد
هرجا که بود آهوئي از دشت پا کشيد
چون چشم اهل بيت بر آن کشتگان فتاد
شد وحشتي که شور قيامت بباد رفت
بر زخمهاي کاري تيغ و سنان فتاد
هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد
بر پيکر شريف امام زمان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن ميان
سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد
بي‌اختيار نعره‌ي هذا حسين زود
رو در مدينه کرد که يا ايهاالرسول
پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول
وين صيد دست و پا زده در خون حسين توست
اين کشته‌ي فتاده به هامون حسين توست
دود از زمين رسانده به گردون حسين توست
اين نخل تر کز آتش جان سوز تشنگي
زخم از ستاره بر تنش افزون حسين توست
اين ماهي فتاده به درياي خون که هست
از موج خون او شده گلگون حسين توست
اين غرقه محيط شهادت که روي دشت
کز خون او زمين شده جيحون حسين توست
اين خشک لب فتاده دور از لب فرات
خرگاه زين جهان زده بيرون حسين توست
اين شاه کم سپاه که با خيل اشگ و آه
شاه شهيد ناشده مدفون حسين توست
اين قالب طپان که چنين مانده بر زمين
وحش زمين و مرغ هوا را کباب کرد
چون روي در بقيع به زهرا خطاب کرد
ما را غريب و بي‌کس و بي‌آشنا ببين
کاي مونس شکسته دلان حال ما ببين
در ورطه‌ي عقوبت اهل جفا ببين
اولاد خويش را که شفيعان محشرند
واندر جهان مصيبت ما بر ملا ببين
در خلد بر حجاب دو کون آستين فشان
طغيان سيل فتنه و موج بلا ببين
ني ورا چو ابر خروشان به کربلا
سرهاي سروران همه بر نيزه‌ها ببين
تنهاي کشتگان همه در خاک و خون نگر
يک نيزه‌اش ز دوش مخالف جدا ببين
آن سر که بود بر سر دوش نبي مدام
غلطان به خاک معرکه‌ي کربلا ببين
آن تن که بود پرورشش در کنار تو
کو خاک اهل بيت رسالت به باد داد
يا بضعةالرسول ز ابن زياد داد
دريا هزار مرتبه گلگون حباب شد
خاموش محتشم که فلک بس که خون گريست
از آه سرد ماتميان ماهتاب شد
خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب
جبريل را ز روي پيامبر حجاب شد
خاموش محتشم که ز ذکر غم حسين
بر هيچ آفريده جفائي چنين نکرد
تا چرخ سفله بود خطائي چنين نکرد
وز کين چها درين ستم آباد کرده‌اي
اي چرخ غافلي که چه بيداد کرده‌اي
بيداد کرده خصم و تو امداد کرده‌اي
بر طعنت اين بس است که با عترت رسول
نمرود اين عمل که تو شداد کرده‌اي
اي زاده زياد نکرداست هيچ گه
بنگر که را به قتل که دلشاد کرده‌اي
کام يزيد داده‌اي از کشتن حسين
در باغ دين چه با گل و شمشاد کرده‌اي
بهر خسي که بار درخت شقاوتست
با مصطفي و حيدر و اولاد کرده‌اي
با دشمنان دين نتوان کرد آن چه تو
آزرده‌اش به خنجر بيداد کرده‌اي
حلقي که سوده لعل لب خود نبي بر آن
از آتش تو دود به محشر درآورند
ترسم تو را دمي که به محشر برآورند
نظرات کاربران راجع به این شعر
نظر: