تعداد اعضا: ٩٧١٩
جستجو در اشعار:
١١   تعداد ابیات این شعر: خواجوي کرماني شاعر:
ز سر برون نرود هرگزم هواي شما
اگر سرم برود در سر وفاي شما
هنوز بر نکنم دل ز خاک پاي شما
بخاک پاي شما کانزمان که خاک شوم
کند نزول بخاک در سراي شما
چو مرغ جان من از آشيان هوا گيرد
بود مرا دل سرگشته در قفاي شما
در آن زمان که روند از قفاي تابوتم
که جان ببازم و حاصل کنم رضاي شما
شوم نشانه‌ي تير قضا بدان اوميد
چرا که نيست مرا هيچکس بجاي شما
کرا بجاي شما در جهان توانم ديد
که سلطنت کند آنکو بود گداي شما
ز بندگي شما صد هزارم آزاديست
که هست روز و شب اوراد من دعاي شما
گرم دعاي شما ورد جان بود چه عجب
جز اينکه روي نپيچم ز ناسزاي شما
کجا سزاي شما خدمتي توانم کرد
هر آن غريب که گشستست آشناي شما
غريب نيست اگر شد ز خويش بيگانه
چو آب مي شودش ديده از حياي شما
اگر بغير شما مي‌کند نظر خواجو
نظرات کاربران راجع به این شعر
نظر: