تعداد اعضا: ٩٧١٩
جستجو در اشعار:
١١   تعداد ابیات این شعر: خواجوي کرماني شاعر:
جگر لاله بر آن دلشده‌ي زار بسوخت
بسکه مرغ سحري در غم گلزار بسوخت
در هواي رخ ليلي به شب تار بسوخت
حبذا شمع که از آتش دل چون مجنون
بزد آهي و در خانه‌ي خمار بسوخت
ديشب آن رند که در حلقه‌ي خماران بود
چه شوي منکر منصور که بر دار بسوخت
ايکه از سر انا الحق خبري يافته‌ئي
مکن انکار کسي کز غم اينکار بسوخت
تو که احوال دل سوختگان ميداني
که دل ريشم ازين صبر جگر خوار بسوخت
صبر بسيار مفرماي من سوخته را
قدحي ده که دل خسته‌ي بيمار بسوخت
زان مفرح که جگرسوختگان را سازد
دل بيمار مرا در غم تيمار بسوخت
داروي درد دل اکنون ز که جويم که طبيب
خون دل در جگر نافه‌ي تاتار بسوخت
تاري از زلف تو افتاد به چين وز غيرت
آتش عشق بزد شعله و چون خار بسوخت
بلبل سوخته دل را که دم از گل ميزد
اين دم از آتش عشق تو بيکبار بسوخت
اگر از هستي خواجو اثري باقي بود
نظرات کاربران راجع به این شعر
نظر: