تعداد اعضا: ٩٧١٧
جستجو در اشعار:
١١   تعداد ابیات این شعر: خواجوي کرماني شاعر:
بزبان قلم نيايد راست
با تو نقشي که در تصور ماست
حاجتي به ز دوست نتوان خواست
حاجت ما توئي چرا که ز دوست
اثر مهر در رخش پيداست
ماه تا آفتاب روي تو ديد
صفت مشک باخط تو خطاست
سخن باده با لبت بادست
قامتت گفت بر کشيده‌ي ماست
در چمن ذکر نارون مي‌رفت
راستي را چو بندگان بر پاست
سرو آزاد پيش بالايت
لاجرم دست او چنان بالاست
او چو آزاد کرده‌ي قد تست
که قيامت ز قامتت برخاست
فتنه بنشان و يک زمان بنشين
جان وامق چو بنگري عذراست
هر که بيني بجان بود قائم
دم عيسي مگر نسيم صباست
از صبا بوي روح مي‌شنوم
زانک بي دوست عمر باد هواست
عمر خواجو بباد رفت و رواست
نظرات کاربران راجع به این شعر
نظر: