تعداد اعضا: ٩٧١٨
جستجو در اشعار:
٩   تعداد ابیات این شعر: خواجوي کرماني شاعر:
تا نگوئي کاين زمان گشتم خراب
کي رسد دستم بدين بالاي پست
مست عشق آندم که برخيزد سماع
مي نبود آنگه که بودم مي پرست
آنکه از دستش ز پا افتاده‌ام
يکنفس خاموش نتواند نشست
دل درو بستيم و از ما درگسست
کي بدست آيد چو من رفتم ز دست
باز نايد تا ابد خواجو به هوش
عهد نشکستيم و از ما برشکست
اي لبت ميگون و جانم مي پرست
هر که سرمست آمد از عهد الست
همچو نقشت خامه‌ي نقاش صنع
ما خراب افتاده و چشم تو مست
دين و دنيا گر نباشد گو مباش
صورتي صورت نمي‌بندد که بست
در سر شاخ تو اي سرو بلند
چون تو هستي هر چه مقصودست هست
نظرات کاربران راجع به این شعر
نظر: