تعداد اعضا: ٩٧١٧
جستجو در اشعار:
١١   تعداد ابیات این شعر: خواجوي کرماني شاعر:
وان نه زلفست و بنا گوش که شام و سحرست
آن نه رويست مگر فتنه‌ي دور قمرست
کوه را گرچه ز هر سوي که بيني کمرست
ز آرزوي کمرت کوه گرفتم هيهات
روشنم شد که همان مردم کوته نظرست
مردم چشمم ارت سرو سهي مي‌خواند
حاصلم از چه سبب زو همه خون جگرست
اشک را چونکه بصد خون جگر پروردم
چو بديدم رخ زيباي تو چيز دگرست
نسبت روي تو با ماه فلک مي‌کردم
مگذر اي جان جهان زانکه جهان برگذرست
حيف باشد که بافسوس جهان مي‌گذرد
زين صفت خوار مداريد که اصلي گهرست
اشک خونين مرا کوست جگر گوشه‌ي دل
شمع اگر فاش شود سر دلش بيم سرست
قصه‌ي آتش دل چون به زبان آرم از آنک
که ره باديه از خار مغيلان خطرست
هر کرا شوق حرم باشد از آن ننديشد
همه سهلست ولي محنت دوري بترست
گر بشمشير جفا دور کني خواجو را
شور طوطي چه عجب گر ز براي شکرست
همه سرمستيش از شور شکر خنده‌ي تست
نظرات کاربران راجع به این شعر
نظر: