تعداد اعضا: ٩٧١٧
جستجو در اشعار:
٥٧   تعداد ابیات این شعر: پروين اعتصامي شاعر:
کفتار گرسنه چه ميشناسد
اي بيخبر، اين شمع شام تار است
بيهوده مکوش اي طبيب ديگر
کهو بره پروار يا نزار است
بايد که چراغي بدست گيرد
بيمار تو در حال احتضار است
امسال چنان کن که سود يابي
در نيمه‌شب آنکس که رهگذار است
آسايش صد سال زندگاني
اندوهت اگر از زيان پار است
بار و بنه‌ي مردمي هنر شد
خوشنودي روزي سه و چهار است
انديشه کن از فقر و تنگدستي
بار تو گهي عيب و گاه عار است
گلچين مشو ايدوست کاندرين باغ
اي آنکه فقيريت در جوار است
بيچاره در افتد، زبون دهد جان
يک غنچه جليس هزار خار است
بيش از همه با خويشتن کند بد
صيدي که در اين دامگه دچار است
اي راهنورد ره حقيقت
آنکس که بدخلق خواستار است
اي دوست، مجازات مستي شب
هشدار که ديوت رکابدار است
آنکس که از اين چاه ژرف تيره
هنگام سحر، سستي خمار است
يک گوهر معني ز کان حکمت
با سعي و عمل رست، رستگار است
هرجا که هنرمند رفت گو رو
در گوش، چو فرخنده گوشوار است
فضل است که سرمايه‌ي بزرگي است
گر کابل و گر چين و قندهار است
کس را نرساند چرا بمنزل
علم است که بنياد افتخار است
يکدل نشود اي فقيه با کس
گر توسن افلاک راهوار است
چون با دگران نيست سازگاريش
آنرا که دل و ديده صد هزار است
از ساحل تن گر کناره گيري
با تو مشو ايمن که سازگار است
از بنده جز آلودگي چه خيزد
سود تو درين بحر بي کنار است
از خون جگر، نافه پروراندن
پاکي صفت آفريدگار است
ز ابليس ره خود مپرس گرچه
تنها هنر آهوي تتار است
پيراهن يوسف چرا نيارند
در باديه‌ي کعبه رهسپار است
بيدار شو اي گوهري که انکشت
يعقوب بکنعان در انتظار است
گفتار تو همواره از تو، پروين
در جايگاه در شاهوار است
همت گهر وقت را ترازوست
در صفحه‌ي ايام يادگار است
در دوک امل ريسمان نگردد
طاعت شتر نفس را مهار است
کالا مبر اي سودگر بهمراه
آن پنبه که همسايه‌ي شرار است
اي روح سبک بر سپهر برپر
کاين راه نه ايمن ز گير و دار است
بس کن به فراز و نشيب جستن
کاين جسم گران عاقبت غبار است
طوطي نکند ميل سوي مردار
اين رسم و ره اسب بي فسار است
هرچند که ماهر بود فسونگر
اين عادت مرغان لاشخوار است
عمر گذران را تبه مگردان
فرجام هلاکش ز نيش مار است
زنداني وقت عزيز، اي دل
بعد از تو مه و هفته بيشمار است
از جهل مسوزش بروز روشن
همواره در انديشه‌ي فرار است
صد بيم خزانش بهر بهار است
اي دل، فلک سفله کجمدار است
منزلگه صياد جانشکار است
باغي که در آن آشيانه کردي
غمگين مشو ايدوست، روزگار است
از بدسري روزگار بي باک
دردي کش ايام، هوشيار است
يغماگر افلاک، سخت بازوست
ورد سحر قمري و هزار است
افسانه‌ي نوشيروان و دارا
بس قصه‌ي پنهان و آشکار است
ز ايوان مدائن هنوز پيدا
زاغ و زغن و گور و سوسمار است
اورنگ شهي بين که پاسبانش
آن کاخ همايون زرنگار است
بيغوله‌ي غولان چرا بدينسان
بس نکته در آن ناله‌هاي زار است
از ناله‌ي ني قصه‌اي فراگير
بر سرو و گل و لاله اشکبار است
در موسم گل، ابر نوبهاري
اين سبزه که بر طرف جويبار است
آورده ز فصل بهار پيغام
بيرون شدن از خط اعتبار است
در رهگذر سيل، خانه کردن
اهريمن ايام نابکار است
تعويذ بجوي از درستکاري
سنگ و چه و دريا و کوهسار است
آشفته و مستيم و بر گذرگاه
تن را غم تدبير احتکار است
دل گرسنه ماندست و روح ناهار
آن نور که کاشانه سوخت نار است
آن شحنه که کالا ربود دزد است
شاد آنکه بچشم زمانه خوار است
خوش آنکه ز حصن جهان برونست
خونابه روان همچو آبشار است
از قله‌ي اين بيمناک کهسار
آزاده روان تو زير بار است
بار جسد از دوش جان فرو نه
در خاک بدينگونه خاکسار است
اين گوهر يکتاي عالم افروز
رو کار کن اکنون که وقت کار است
فردا ز تو نايد توان امروز
نظرات کاربران راجع به این شعر
نظر: