نه هر کو چشم دارد، پاسبان است
نه هر کو گلهاي راند، شبان است
بهنگام چراي گله، خفتي
تو، عيب کار خويش از خود نهفتي
ندانستي که کار گرگ، گرگي است
شدي پست، اين نه آئين بزرگي است
نشايد کرد با يکدست، ده کار
تو خفتي، کار از آن گرديد دشوار
کجا بود آن زمان اين چوبدستي
چرا امروز پشت من شکستي
تو وارون بخت، ايمن بودي از من
شبانان نيستند از گرگ، ايمن
چو در نامحکم و کوته بود بام
نخسبد هيچ صاحب خانه آرام
که تا گمگشتهاي را، باز جويند
شبانان، آنقدر پرسند و پويند
در آغلها بسي شب کردهام روز
من از تدبير و راي خانمانسوز
پس از صد گوسفند و بره خوردن
چه غم گر شد مرا هنگام مردن
به گردنها و شريانها در آويخت
مرا چنگال، روزي خون بسي ريخت
بطرف مرغزاران، سبزه و سنگ
بعمري شد ز خون آشاميم رنگ
بسي بزغاله را از گله بردم
بسي گوساله را پهلو فشردم
نخستين روز آزادي، همانم
اگر صد سال در زنجير ماندم
بود فرجام، گرگ گلهي خويش
شبان فارغ از گرگ بدانديش
که کار گله و چوپان، تمام است
کنون ديگر نه وقت انتقام است
بخفتي وقت گشت گوسفندان
شنيدستم يکي چوپان نادان
شدي همواره زان خفتن، خبردار
در آن همسايگي، گرگي سيه کار
گهي از گله کشتي، گاه بردي
گرامي وقت را، فرصت شمردي
ز خون هر روز، رنگين آن چراگاه
دراز آن خواب و عمر گله کوتاه
زماني برهاي، گه گوسفندي
ز پا افتادي، از زخم و گزندي
نشد در کار، تدبير و شماري
بغفلت رفت زينسان روزگاري
بدام افتند مستان، کام ناکام
شبان را ديو خواب افکنده در دام
بچنگ حيلهي گرگش سپردي
ز آغل گله را تا دشت بردي
نه ميدانست شرط پاسباني
نه آگه بود از رسم شباني
دگر زان گله، چوپان را چه ماند
چو عمري گرگ بد دل، گله راند
شبان از خواب بي هنگام برخاست
چو گرگ از گله هر شام و سحر کاست
فکند آن دزد را، يکروز در بند
بکردار عسس، کوشيد يک چند
که گشت و گردون و پهلوش بشکست
چنانش کوفت سخت و سخت بر بست
چه تدبيري، چو وقت کار شد دير
بوقت کار، بايد کرد تدبير
تو گرگ بس شبان و گوسفندي
بگفت، اي تيره روز آزمندي
نه چوپاني تو، نام تست چوپان
بدينسان داد پاسخ، گرگ نالان
شبان بودن، ز گرگ آگه نبودن
نشايد وقت بيداري غنودن
توان شب نخفتن، پاسبان را
شباني بايد، اي مسکين، شبان را