تعداد اعضا: ٩٧١٩
جستجو در اشعار:
١٤   تعداد ابیات این شعر: سيف فرغاني شاعر:
تا کي کنيم بي تو صبري که نيست ما را
رفتي و دل ربودي يک شهر مبتلا را
چون ناخن عروسان از هجر تو نگارا!
بازآ که عاشقانت جامه سياه کردند
کز ناله‌هاي زارم زحمت بود شما را
اي اهل شهر ازين پس من ترک خانه گفتم
پايم به گل فرو شد در کوي تو قضا را
از عشق خوب رويان من دست شسته بودم
بر انبياي ديگر فضل است مصطفا را
از نيکوان عالم کس نيست همسر تو
گل در رسيد و لابد رونق بشد گيا را
در دور خوبي تو بي‌قيمتند خوبان
باري ببين و تن زن شيرين خوش لقا را
اي مدعي که کردي فرهاد را ملامت
در کار عشق ليلي مجنون مبتلا را
تا مبتلا نگردي گر عاقلي مدد کن
مسکين برفت و اينک بر تو گذاشت جا را
اي عشق بس که کردي با عقل تنگ خويي
اين است وجه درمان آن درد بي‌دوا را
مجروح هجرت اي جان مرهم ز وصل خواهد
مي‌کن، که بر رعيت حکم است پادشا را
من بنده‌ام تو شاهي با من هر آنچه خواهي
حدم بزن وليکن از حد مبر جفا را
گر کرده‌ام گناهي در ملک چون تو شاهي
در کويت اي توانگر سگ مي‌گزد گدا را
از دهشت رقيبت دور است سيف از تو
«مشتاقي و صبوري از حد گذشت يارا»
سعدي مگر چو من بود آنگه که اين غزل گفت
نظرات کاربران راجع به این شعر
نظر: