خرم آن دل که در حمايت اوست
دوست سلطان و دل ولايت اوست
از ازل تا ابد ولايت اوست
هر که را دل به عشق اوست گرو
هر که را پيش رو هدايت اوست
پس نماند ز سابقان در راه
هر که را تکيه بر عنايت اوست
عرش بر آستانش سر بنهد
هر که در مامن رعايت اوست
در دو عالم ز کس ندارد خوف
اين قدم در رهش بدايت اوست
چون ز غايات کون در گذرد
مقبل آن کس که او نهايت اوست
منتها اوست طالب او را
اسدالله که شير رايت اوست
با خود از بهر او جهاد کند
مصحف کون پر ز آيت اوست
گو مکن وقف هيچ جا گر چه
ز آنچه آن انتها و غايت اوست
خود عبارت نميتوان کردن
اندکي زين نمط کفايت اوست
سيف فرغاني ار سخن شنود