تعداد اعضا: ٩٧١٦
جستجو در اشعار:
١٥   تعداد ابیات این شعر: سيف فرغاني شاعر:
لطف کن تا من دل داده به دلدار رسم
اي سعادت مددي کن که بدان يار رسم
من از آن دوست به ياقوت شکربار رسم
او ز من بنده به اين ديده‌ي خون‌بار رسد
آن زمان در سخن آيم که به گلزار رسم
عندليبم ز چمن دور زبانم بسته است
بزنم بر سپه آنگه به سپهدار رسم
تا بدان دوست رسم بگذرم از هر چه جز اوست
جنتم ياد نيايد چو به ديدار رسم
نخوهم ملک دو عالم چو ببينم رويش
برسانيدن آن يار بدان يار رسم
کس بدان يار به رفتن نتوانست رسيد
تا نگويي که بدان دوست به رفتار رسم
گرچه نارفته بدان دوست نخواهي پيوست
صبر کن گرچه به سالي به تو يک‌بار رسم
دوست پيغام فرستاد که در فرقت من
من گلم وقت بهاران به سر خار رسم
گفتمش کي بود آن بار؟ معين کن! گفت:
گر کني شکر چو مردان به تو بسيار رسم
نعمت عشق مرا کز دگران کردم منع
رنج زايل کنم آنگه که به بيمار رسم
تو چو بيماري و، چون صحت راحت‌افزاي
نه چنان دست درازم که به ديوار رسم
از در باغ خودم ميوه ده اي دوست که من
چه شود گر من درويش به دينار رسم
از درت گرچه گدايان به درم واگردند
ور چه در گفتن طامات به «عطار» رسم
من به رنگين سخنان از تو نيابم بويي
پايم از دست بهل تا به سر کار رسم
سيف فرغاني در کار تويي مانع من
نظرات کاربران راجع به این شعر
نظر: