تعداد اعضا: ١٠٩٤٦ تعداد کاربران آنلاین: ۴۶۱
جستجو در اشعار:
١١   تعداد ابیات این شعر: سيف فرغاني شاعر:
ز لبهاي تو مي‌نوشم، ز رخسار تو گل چينم
مرا گر دولتي باشد که روزي با تو بنشينم
اگر اقبال بنهادي ز زانوي تو بالينم
شبي در خلوت وصلت چو بخت خود همي خفتم
به هر چيزي که روي آرم درو روي تو مي‌بينم
مرا گر بي توام غم نيست از هجران و تنهايي
من آن بلبل نيم باري که گل را بر تو بگزينم
اگر چون گل خس و خاري گزيني بر چو من ياري
زکات حسن اگر بدهي به من باري که مسکينم
خراج جان و دل خواهي تو را زيبد که سلطاني
به وصلم شادمان گردان که از هجر تو غمگينم
جهاني شاد و غمگين‌اند از هرج و وصال تو
مکن اي خسرو خوبان طمع در جان شيرينم
دلم ببريد چون فرهاد عمري کوه اندوهت
تو با من کين بي‌مهري و با تو مهر بي‌کينم
زکين و مهر دلداران، سخن رانند با ياران
چو مه ديدم کجا ماند دگر پرواي پروينم
نظر کردم به تو خوبان بيفتادند از چشمم
که من بي‌وصل تو بي‌جان و بي‌عشق تو بي‌دينم
مسلمان آن زمان گردد که گويد سيف فرغاني
«ز دستم بر نمي‌آيد که يک دم بي تو بنشينم»
چنان افتاده‌ي عشقت شدم جانا که چون سعدي