تعداد اعضا: ٩٧١٩
جستجو در اشعار:
١١   تعداد ابیات این شعر: سيف فرغاني شاعر:
ز لبهاي تو مي‌نوشم، ز رخسار تو گل چينم
مرا گر دولتي باشد که روزي با تو بنشينم
اگر اقبال بنهادي ز زانوي تو بالينم
شبي در خلوت وصلت چو بخت خود همي خفتم
به هر چيزي که روي آرم درو روي تو مي‌بينم
مرا گر بي توام غم نيست از هجران و تنهايي
من آن بلبل نيم باري که گل را بر تو بگزينم
اگر چون گل خس و خاري گزيني بر چو من ياري
زکات حسن اگر بدهي به من باري که مسکينم
خراج جان و دل خواهي تو را زيبد که سلطاني
به وصلم شادمان گردان که از هجر تو غمگينم
جهاني شاد و غمگين‌اند از هرج و وصال تو
مکن اي خسرو خوبان طمع در جان شيرينم
دلم ببريد چون فرهاد عمري کوه اندوهت
تو با من کين بي‌مهري و با تو مهر بي‌کينم
زکين و مهر دلداران، سخن رانند با ياران
چو مه ديدم کجا ماند دگر پرواي پروينم
نظر کردم به تو خوبان بيفتادند از چشمم
که من بي‌وصل تو بي‌جان و بي‌عشق تو بي‌دينم
مسلمان آن زمان گردد که گويد سيف فرغاني
«ز دستم بر نمي‌آيد که يک دم بي تو بنشينم»
چنان افتاده‌ي عشقت شدم جانا که چون سعدي
نظرات کاربران راجع به این شعر
نظر: