جستجو در اخبار :
عکس های زیبای هنری (2)عکس های منتخب شب های قدرعکس های طنز و دیدنی (39)عکس های طنز و دیدنی (34)عکس های فانتزی (12)سربازان زن اسرائيلي (2)عکسهای مراسم تجليل از عوامل سریال مختارنامهعکس های سریال افسانه جومونگ

پربیننده‌های روز گذشته

پربیننده‌های هفته گذشته

پربیننده‌های ماه گذشته

پربیننده‌ترین خبرهای ٤ ساعت گذشته

پربیننده‌ترین خبرهای ١٢ ساعت گذشته

پربیننده‌ترین خبرهای ٢٤ ساعت گذشته

این سایت را به دوستان خود معرفی کنید
  :نام شما
:ایمیل
در خبرنامه پارست عضو شوید
:ایمیل

          اشعار

جستجو در اشعار:
١٠٥   تعداد ابیات این شعر: نظامي گنجوي شاعر:
بي‌نام تو نامه کي کنم باز
اي نام تو بهترين سرآغاز
جز نام تو نيست بر زبانم
اي ياد تو مونس روانم
نام تو کليد هر چه بستند
اي کار گشاي هر چه هستند
بي‌حجت نام تو مسجل
اي هيچ خطي نگشته ز اول
کوته ز درت دراز دستي
اي هست کن اساس هستي
فيض تو هميشه بارک الله
اي خطبه تو تبارک الله
بر درگه تو به پرده داري
اي هفت عروس نه عماري
داناي بروني و دروني
اي هست نه بر طريق چوني
در کن فيکون تو آفريده
اي هرچه رميده وارميده
با حکم تو سهت و نيست يکسان
اي واهب عقل و باعث جان
عالم ز تو هم تهي و هم پر
اي محرم عالم تحير
اي نهي تو منکر امر معروف
اي تو به صفات خويش موصوف
وز امر تو کائنات مشتق
اي امر تو را نفاذ مطلق
مقصود دل نيازمندان
اي مقصد همت بلندان
در باز کن درون نشينان
اي سرمه کش بلند بينان
ز آغاز رسيده تا به انجام
اي بر ورق تو درس ايام
سلطان توئي آن دگر کدامند
صاحب توئي آن دگر غلامند
از شرک و شريک هر دو خالي
راه تو به نور لايزالي
عاجز شده عقل علت انديش
در صنع تو کامد از عدد بيش
کردي به مثابتي که شايست
ترتيب جهان چنانکه بايست
حکم تو زد اين طويله بام
بر ابلق صبح و ادهم شام
هفتاد گره بدو گشادي
گر هفت گره به چرخ دادي
صد آينه را بدان زدودي
خاکستري ار ز خاک سودي
نقش همه در دو حرف خواندي
بر هر ورقي که حرف راندي
کردي تو سپهر بيستوني
بي‌کوه کني ز کاف و نوني
قفلش به کليد اين دو حرفست
هر جا که خزينه شگرفست
يک نکته درو خطا نکردي
حرفي به غلط رها نکردي
به زين نتوان رقم کشيدن
در عالم عالم آفريدن
بخشي به من خراب گنجي
هر دم نه به حق دسترنجي
وز گنج کس اين کرم نيايد
گنج تو به بذل کم نيايد
دولت تو دهي بهر که خواهي
از قسمت بندگي و شاهي
احوال همه تراست معلوم
از آتش ظلم و دود مظلوم
هم نامه نانوشته خواني
هم قصه نانموده داني
وآنگاه رهي چو موي باريک
عقل آبله پاي و کوي تاريک
اين عقده به عقل کي گشايد
توفيق تو گر نه ره نمايد
گر پاي درون نهد بسوزد
عقل از در تو بصر فروزد
جستن ز من و هدايت از تو
اي عقل مرا کفايت از تو
چون راهنما توئي چه باکست
من بددل و راه بيمناکست
طاقت نه چگونه باشد اين کار
عاجز شدم از گراني بار
کازرم تو هست باک از آن نيست
مي‌کوشم و در تنم توان نيست
پيش تو يکي است نوش يا زهر
گر لطف کني و گر کني قهر
کز لطف زيم ز قهر ميرم
شک نيست در اينکه من اسيرم
يا قهر مکن به قهر خويشم
يا شربت لطف دار پيشم
هم لطف براي ماست آخر
گر قهر سزاي ماست آخر
فتراک تو کي گذارم از دست
تا در نقسم عنايتي هست
هم خطبه نام تو سرايد
وآن دم که نفس به آخر آيد
هم نام تو در حنوط پيچم
وآن لحظه که مرگ را بسيجم
هرجا که روم تو را پرستم
چون گرد شود وجود پستم
شيطان رجيم کيست باري
در عصمت اينچنين حصاري
سرهنگي ديو کي کند سود
چون حرز توام حمايل آمود
لبيک زنان به جستجويت
احرام گرفته‌ام به کويت
ز احرام شکستنم نگهدار
احرام شکن بسي است زنهار
هان اي کس بيکسان تو داني
من بيکس و رخنها نهاني
هست از کرم تو ناگزيرم
چون نيست به جز تو دستگيرم
گر بر مس من زني شوم خاص
يک ذره ز کيمياي اخلاص
زر گردد خاک و در شود آب
آنجا که دهي ز لطف يک تاب
پيرايه توست روي مالم
من گر گهرم و گر سفالم
گر عودم و گر درمنه اينم
از عطر تو لافد آستينم
افلاس تهي شفاعت آرم
پيش تو نه دين نه طاعت آرم
رحمت کن و دستگير و درياب
تا غرق نشد سفينه در آب
وز مرکب جهل خود پيادم
بردار مرا که اوفتادم
آنجا قدمم رسان که خواهي
هم تو به عنايت الهي
با نور خود آشنائيم ده
از ظلمت خود رهائيم ده
پروانه دهي به ماه و خورشيد
تا چند مرا ز بيم و اميد
بر شاه و شبان کني حوالم
تا کي به نياز هر نوالم
وز حضرت تو کريمتر کيست
از خوان تو با نعيم‌تر چيست
منويس به اين و آن براتم
از خرمن خويش ده زکاتم
آباد شود به خاک و آبي
تا مزرعه چو من خرابي
وابي که دغل برد ز پيشم
خاکي ده از آستان خويشم
ضايع مکن از من آنچه ماني
روزي که مرا ز من ستاني
يک سايه ز لطف بر من انداز
وآندم که مرا به من دهي باز
آن سايه که آن چراغ نوراست
آن سايه نه کز چراغ دور است
چون نور ز سايه دور گردم
تا با تو چو سايه نور گردم
روزيش فروگذارم اينجا
با هر که نفس برآرم اينجا
الا در تو که لايزاليست
درهاي همه ز عهد خاليست
عهد از پس مرگ بي‌ثباتست
هر عهد که هست در حياتست
يعني که به مرگ و زندگاني
چون عهد تو هست جاوداني
از عهد تو روي برنتابم
چندانکه قرار عهد يابم
با ياد تو ياد کس نيايد
بي‌ياد توام نفس نيايد
وين تعبيه‌ها نديده بودم
اول که نيافريده بودم
با زاز زميم اديم کردي
کيمخت اگر از زميم کردي
آرايش آفرين تو بستي
بر صورت من ز روي هستي
تا باز عدم شود وجودم
واکنون که نشانه گاه جودم
وآنجا که بريم زير دستم
هرجا که نشانديم نشستم
گه بر سر تخت و گه بن چاه
گرديده رهيت من در اين راه
ره مختلف است و من همانم
گر پير بوم و گر جوانم
هم بر رق اولين نوردم
از حال به حال اگر بگردم
آخر نگذاريم معطل
بي‌جاحتم آفريدي اول
کان راه بتست مي‌شناسم
گر مرگ رسد چرا هراسم
کو راه سراي دوستانست
اين مرگ نه، باغ و بوستانست
چون مرگ ازوست مرگ من باد
تا چند کنم ز مرگ فرياد
اين مرگ نه مرگ نقل جايست
گر بنگرم آن چنان که رايست
وز خوابگهي به بزم شاهي
از خورد گهي به خوابگاهي
گردن نکشم ز خوابگاهش
خوابي که به بزم تست راهش
خوش خسبم و شادمانه خيزم
چون شوق تو هست خانه خيزم
در نظم دعا دليريي کرد
گر بنده نظامي از سر درد
گر قطره برون دهد مريزش
از بحر تو بينم ابر خيزش
در هر لغتي ترا ستايد
گر صد لغت از زبان گشايد
دارد رقم هزار تقصير
هم در تو به صد هزار تشوير
داني که لغت زبان لالان
ور دم نزند چو تنگ حالان
ور خط ختني نبشته تست
گر تن حبشي سرشته تست
شويم دهن از زياده گوئي
گر هر چه نبشته‌اي بشوئي
اي داور داوران تو داني
ور باز به داورم نشاني
و ايام عنان ستاند از چنگ
زان پيش کاجل فرا رسد تنگ
بر روضه تربت رسولم
ره باز ده از ره قبولم
ارسال برای دوستان

زندگینامه شعرا و دانشمندان

      ابوجعفر محمد بن علی ابن بابویه قمی ملقب به شیخ صدوق از پیشتازان علم حدیث و از مردان نامی جهان اسلام......
  وضعیت آب و هوا  
 

دما: ۱۲سانتیگراد
وضعیت هوا: بارانی
 امروزفردا
حداقل: ۸۷
حداکثر: ۱۵۱۶