اشعار

تعداد ابیات این شعر: ٥٢ شاعر: مولوي
تا ببيني نايدت از غيب بو
غير بيني هيچ مي‌بيني بگو
سالها گر ظن دود با پاي خويش
نگذرد ز اشکاف بينيهاي خويش
تا ز درويشي نيابي تو گهر
کي گهر جويي ز درويشي دگر
غافلي ناگه به ويران گنج يافت
سوي هر ويران از آن پس مي‌شتافت
چون گشاده شد دري حيران شود
مرغ اوميد و طمع پران شود
تا بنگشايد دري را ديدبان
در درون هرگز نجنبد اين گمان
هر هوا و ذره‌اي خود منظريست
نا گشاده کي گود کانجا دريست
باز باش اي باب رحمت تا ابد
بارگاه ما له کفوا احد
باز باش اي باب بر جوياي باب
تا رسد از تو قشور اندر لباب
چون تو بابي آن مدينه‌ي علم را
چون شعاعي آفتاب حلم را
ماه بي گفتن چو باشد رهنما
چون بگويد شد ضيا اندر ضيا
از غلط ايمن شوند و از ذهول
بانگ مه غالب شود بر بانگ غول
ليک اگر در گفت آيد قرص ماه
شب روان را زودتر آرد به راه
از تو بر من تافت چون داري نهان
مي‌فشاني نور چون مه بي زبان
يا تو واگو آنچ عقلت يافتست
يا بگويم آنچ برمن تافتست
راز بگشا اي علي مرتضي
اي پس س القضا حسن القضا
عالم ار هجده هزارست و فزون
هر نظر را نيست اين هجده زبون
سحر عين است اين عجب لطف خفيست
بر تو نقش گرگ و بر من يوسفيست
چشم هر سه باز و گوش هر سه تيز
در تو آويزان و از من در گريز
وان يکي سه ماه مي‌بيند بهم
اين سه کس بنشسته يک موضع نعم
آن يکي ماهي همي‌بيند عيان
وان يکي تاريک مي‌بيند جهان
چشم تو ادراک غيب آموخته
چشمهاي حاضران بر دوخته
باز گو اي باز عرش خوش‌شکار
تا چه ديدي اين زمان از کردگار
صد هزاران مي چشاند هوش را
که خبر نبود دو چشم و گوش را
صانع بي آلت و بي جارحه
واهب اين هديه‌هاي رابحه
بازگو دانم که اين اسرار هوست
زانک بي شمشير کشتن کار اوست
تيغ حلمت جان ما را چاک کرد
آب علمت خاک ما را پاک کرد
اي علي که جمله عقل و ديده‌اي
شمه‌اي واگو از آنچ ديده‌اي
خويش را تاويل کن نه اخبار را
مغز را بد گوي نه گلزار را
آن خطا ديدن ز ضعف عقل اوست
عقل کل مغزست و عقل جزو پوست
زانک تاويلست وا داد عطا
چونک بيند آن حقيقت را خطا
هيچ بي‌تاويل اين را در پذير
تا در آيد در گلو چون شهد و شير
چون ابيت عند ربي فاش شد
يطعم و يسقي کنايت ز آش شد
امت احمد که هستيد از کرام
تا قيامت هست باقي آن طعام
تا هم ايشان از خسيسي خاستند
گندنا و تره و خس خواستند
تا چهل سال آن وظيفه و آن عطا
کم نشد يک روز زان اهل رجا
از براي پخته‌خواران کرم
رحمتش افراخت در عالم علم
ابر موسي پر رحمت بر گشاد
پخته و شيرين بي زحمت بداد
ابرها گندم دهد کان را بجهد
پخته و شيرين کند مردم چو شهد
در مروت ابر موسيي بتيه
کمد از وي خوان و نان بي‌شبيه
در شجاعت شير ربانيستي
در مروت خود کي داند کيستي
آن چه ديدي برتر از کون و مکان
که به از جان بود و بخشيديم جان
آن چه ديدي که مرا زان عکس ديد
در دل و جان شعله‌اي آمد پديد
آن چه ديدي که چنين خشمت نشست
تا چنان برقي نمود و باز جست
آن چه ديدي بهتر از پيکار من
تا شدي تو سست در اشکار من
گفت بر من تيغ تيز افراشتي
از چه افکندي مرا بگذاشتي
گشت حيران آن مبارز زين عمل
وز نمودن عفو و رحمت بي‌محل
در زمان انداخت شمشير آن علي
کرد او اندر غزااش کاهلي
آن خدو زد بر رخي که روي ماه
سجده آرد پيش او در سجده‌گاه
او خدو انداخت در روي علي
افتخار هر نبي و هر ولي
در غزا بر پهلواني دست يافت
زود شمشيري بر آورد و شتافت
از علي آموز اخلاص عمل
شير حق را دان مطهر از دغل
ارسال برای دوستان

پخش اخبار زنده