اشعار

تعداد ابیات این شعر: ٩٩ شاعر: عطار
وانجا که کوس رعد بغرد ز طاق چرخ
زنبور در سبوي نوا چون کند ادا
عقلي که مي‌برد قدح درديش ز دست
چون آورد به معرفت کردگار پا
حق را به حق شناس که در قلزم عقول
مي درکشد نهنگ تحير من و تو را
چون آب نقش مي‌نپذيرد قلم بسوز
در آب شوي لوح دل از چون و از چرا
چون نيست زآفتاب حقيقت نشان پديد
اي کم ز ذره هست نشان دادنت خطا
سبحان صانعي که گشايد به هر شبي
از روي لعبتان فلک نيلگون غطا
از زير حقه مهره‌ي انجم کند پديد
زان مهره‌ها به حقه‌ي ازرق دهد ضيا
شب را ز اختران همه دندان کند سپيد
چون زنگيي که اوفتد از خنده با قفا
در دست چرخ مصقله‌ي ماه نو نهد
تا اختران آينه‌گون را دهد جلا
در پاي اسب شام کند اطلس شفق
در جيب ترک صبح نهد عنبر صبا
گفتي که آفتاب مگر ذره ذره کرد
بر کهکشان زمرد و مرجان و کهربا
با هيبتش که زو قدري ماند از قدر
احکام خويش جمله قضا مي‌کند قضا
سبحان قادري که بر آيينه‌ي وجود
بنگاشت از دو حرف دو گيتي کما يشا
چون برکشيد آينه‌ي کل کاينات
عرش آفريد ثم علي العرش استوي
بر عرش ذره ذره خداوند مستوي است
چه ذره‌اي در اسفل و چه عرش بر علا
در جنب حق نه ذره بود ظاهر و نه عرش
وانجا که اوست جاي نيابي ز هيچ جا
چون هيچ جاي نيست که او نيست جمله اوست
چون جمله اوست کيستي آخر تو بي‌نوا
تو نيستي و بسته‌ي پندار هستيي
پندار هستي تو تورا کرد مبتلا
از کوزه نيم ذره‌ي سيماب چون برفت
نه در خلا بماند اثر زو نه در ملا
يک ذره سايه‌اي و تو خواهي که آفتاب
در برکشي رواست ببر در کشي هلا
اي از فناي محض پديدار آمده
اندر بقاي محض کجا ماندت بقا
خواهي که در بقاي حقيقي رسي به کل
از هستي مجازي خود شو به کل فنا
در نافه دم چو نيستي خود صواب ديد
پر مشک شد ز نافه دم آهوي خطا
چيزي که پي نمي‌بري از پي مدو بسي
وز خود مکن قياس و ازين بيش در ميا
بس سر که همچو گوي درين راه باختند
بس مرغ تيزپر که فروشد درين فضا
خاموش باش حرف که مي‌گويي اي سليم
حرمت نگاه‌دار چه پنداري اي گدا
گر سر کار مي‌طلبي صبر کن خموش
تا صبر و خامشيت رساند به منتها
گر تو زبان بخايي و خونش فروبري
در زير پرده با تو نگويند ماجرا
لبيک عشق زن تو درين راه خوفناک
واحرام درد گير درين کعبه‌ي رجا
گويند پشه بر لب دريا نشسته بود
در فکر سرفکنده به صد عجز و صد عنا
گفتند چيست حاجتت اي پشه‌ي ضعيف
گفت آنکه آب اينهمه دريا بود مرا
گفتند حوصله چو نداري مگوي اين
گفتا به نااميدي ازو چون دهم رضا
منگر به ناتواني شخص ضعيف من
بنگر که اين طلب ز کجا خاست و اين هوا
عقلم هزار بار به روزي کند خموش
عشقم خموش مي‌نکند يک نفس رها
چون نيست گنج پاي به گنجت فروشدن
بي کنج شب گذار درين گنج اژدها
در آشناي خون دلي دل به حق سپار
تا حال خود کجا رسد اي مرد آشنا
جاويد در متابعت مصطفي گريز
تا نور شرع او شودت پير و مقتدا
خورشيد خلد مهتر دنيا و آخرت
سلطان شرع خواجه‌ي کونين مصطفي
مفتي کل عالم و مهدي جزو جزو
در هر دو کون بر کل و بر جزو پادشا
چشم و چراغ سنت و نور دو چشم دين
صاحب قبول هفت قران صاحب لوا
کان بود کل عالم و او بود آفتاب
مس بود خاک آدم و او بود کيميا
چون آفتاب از فلک دين حق بتافت
تا هر دو کون پر شد از نور والضحا
گردون که حبه بهترش از آفتاب نيست
پيراهن مجره ز شوقش کند قبا
اندر نظاره کردن مشک دو گيسوش
صد چشم شد گشاده ازين طارم دو تا
خورشيد را از آن سبلي نيست در دو چشم
کو چشم را ز خاک درش ساخت توتيا
کس را نگشت معجزه جز در زمين پديد
او خاص بد به معجزه در ارض و در سما
گويند مه شکافت تو داني که آن چه بود
گردون ترنج و دست ببريد از آن لقا
يک شب براق تاخت چو برق از رواق چرخ
از قدسيان خروش برآمد که مرحبا
در پيش او که غاشيه‌کش بود جبرئيل
هم انبيا پياده دويدند و اصفيا
از انبيا چو مشعله‌ي طرقوا بخاست
در عرش اوفتاد از آن طرقوا صدا
چون نرگس از نظاره‌ي گلشن نگاه داشت
بشکفت بر رخش گل ما زاغ و ماطغا
آنجا که جاي گم شد و گم کرده بازيافت
از هر صفت که وصف کنم بود ماورا
از دست ساقي و سقيهم شراب خواست
حالي شراب يافت ز جام جهان‌نما
موسي ز بي‌قراري خود بر بساط قرب
خود را در او فکند به در پيش از عصا
حالي وشاق چاوش عزت بدو دويد
کاي نعل خود گرفته ز نعلين شو جدا
چل شب درين حريم به خلوت چله‌نشين
تا محرم حريم شوي در صف صفا
موسي به لن‌تراني جانسوز حربه خورد
او نوبه زد که ما کذب القلب مارآ
آن را خداي گفت ز نعلين دور شو
واين را براق بين که فرستاد از کجا
آن را ز بعد چل‌شب پيوسته بار داد
وين را شبي ببرد به خلوتگه دنا
آن را ز طور کرده سراي حرم پديد
وين را ز عرش ساخته ايوان کبريا
اي آفتاب مطلق و اصحاب تو نجوم
قد فاز بالهداية منهم من اقتدا
زان جمله محرم حرم خاص چاريار
هر چار کعبه‌ي حرم و قبله‌ي وفا
صديق اکبر آنکه پس از مصطفي به حق
شايسته‌تر نبود ازو هيچ پيشوا
درباخت مال و دختر در پيش يار غار
جان هم بباخت اينت نکو يار بي دغا
ديدند جاي خواجه صحابه سزاي او
کاري کجا کنند صحابه به ناسزا
گر تو قبول مي‌نکني در خلافتش
واجب کند ز منع تو تکذيب اوليا
فاروق اعظم آنکه چو طاها و هو شنيد
در هاي و هوي آمد و شد صيد طاوها
آهوي طاوها چو برآورد ها و هو
پر مشک شد ز ناله‌ي هو نافه‌ي هدي
چون نوش کرد از کف ساقي شراب صاف
حالي خروش عام برآورد کاالصلا
هرگز نديد اگرچه بسي ديده برگماشت
شمعي ازو فروخته‌تر جنةالعلا
ميرسوم خلاصه‌ي دين آنکه درکشيد
آب حيات معرفت از کوثر حيا
از ذات او و از کف او سيد دو کون
هم کوه حلم ديده و هم قلزم سخا
در بحر بي‌نهايت قرآن چو غوطه خورد
شد غرق بحر و کرد در آن بحر سر فدا
داني بر آسياي فلک چيست آن شفق
بر خون بگشت از غم خون وي آسيا
صدري که بود از پس و حلوا ز پس بود
آن صدر صدر هر دو جهان است مرتضا
شير خدا و ابن عم خواجه آنکه يافت
تختي چو دوش خواجه و تاجي چو هل‌اتي
چون مصطفاش در اسدالله مثال داد
طغراي آن مثال کشيدند لافتي
اين هفت حلقه بس که دري جست تا بيافت
وان در در مدينه‌ي علم است مجتبا
گر رکن چار کعبه‌ي دل چار يار نيست
زنار چار کرد گزين و کليسيا
گر عشق چاريار نداري ميان جان
صورت مکن که پنج نمازت بود روا
اي مکرمي که نيست به رغبت تو را کرم
واي معطيي که نيست به علت تورا عطا
چون در ثنات افصح آفاق دم نزد
لااحصيي بگفت و زبان بست همچو لا
گر در ثناي تو دم عيسي مراست بس
در وصف تو چگونه برآرم دم ثنا
بسيار گفتم و بنگفتم يکي هنوز
دردا که نيست درد مرا اندکي دوا
بانگ دراي اشتر راهت شنيده‌ام
هستم هنوز آرزوي بانگ آن درا
خود را بکشته‌ام من بيچاره‌ي ضعيف
وانگه ز خوف ديده‌ي خود داده خون‌بها
چون من به کرد خويشتنم معترف شده
بر من چه حاجت است گواهي دست و پا
چون من به صد زبان مقرم بر گناه خويش
اي دست گير خلق چه حاجت بود گوا
در تنگناي پرده‌ي پندار مانده‌ام
بازم رهان ز پرده‌ي پندار تنگنا
از فضل خود نويس برات نجات من
بر من ببخش و بر عمل من مده جزا
آن سگ که در متابعت دوستان تو
گامي دو برگرفت برست از همه بلا
عطار خاک آن سگ مردان راه توست
در خاک تو نگر ز سر صدق ربنا
در عمر يک نفس که به صدقي برآمدست
حشرش بر آن نفس کن و بگذار مامضا
يارب به فضل حاجت آن کس روا کني
کين خسته را دوا کند از مرهم دعا
سبحان قادري که صفاتش ز کبريا
بر خاک عجز مي‌فکند عقل انبيا
گر صد هزار قرن همه خلق کاينات
فکرت کنند در صفت و عزت خدا
آخر به عجز معترف آيند کاي اله
دانسته شد که هيچ ندانسته‌ايم ما
جايي که آفتاب بتابد ز اوج عز
سرگشتگي است مصلحت ذره در هوا
وانجا که بحر نامتناهي است موج زن
شايد که شبنمي نکند قصد آشنا
ارسال برای دوستان

پخش اخبار زنده

این سایت را به دوستان خود معرفی کنید
 
در خبرنامه پارست عضو شوید