جستجو در اخبار :
عکس های دیدنی اوباما با سران کشورهای دنیاعکس های منتخب شب های قدرعکسهای مراسم تجليل از عوامل سریال مختارنامهعکس های طنز و دیدنی (37)عکس های نیکی کریمی (8)مو بلندترین زنان تاریخعکس های نمایشگاه خودروی ژنو 2011عکس های بهاره رهنما (جدید)

پربیننده‌های روز گذشته

پربیننده‌های هفته گذشته

پربیننده‌های ماه گذشته

پربیننده‌ترین خبرهای ٤ ساعت گذشته

پربیننده‌ترین خبرهای ١٢ ساعت گذشته

پربیننده‌ترین خبرهای ٢٤ ساعت گذشته

این سایت را به دوستان خود معرفی کنید
  :نام شما
:ایمیل
در خبرنامه پارست عضو شوید
:ایمیل

          اشعار

جستجو در اشعار:
٩٩   تعداد ابیات این شعر: عطار شاعر:
زنبور در سبوي نوا چون کند ادا
وانجا که کوس رعد بغرد ز طاق چرخ
چون آورد به معرفت کردگار پا
عقلي که مي‌برد قدح درديش ز دست
مي درکشد نهنگ تحير من و تو را
حق را به حق شناس که در قلزم عقول
در آب شوي لوح دل از چون و از چرا
چون آب نقش مي‌نپذيرد قلم بسوز
اي کم ز ذره هست نشان دادنت خطا
چون نيست زآفتاب حقيقت نشان پديد
از روي لعبتان فلک نيلگون غطا
سبحان صانعي که گشايد به هر شبي
زان مهره‌ها به حقه‌ي ازرق دهد ضيا
از زير حقه مهره‌ي انجم کند پديد
چون زنگيي که اوفتد از خنده با قفا
شب را ز اختران همه دندان کند سپيد
تا اختران آينه‌گون را دهد جلا
در دست چرخ مصقله‌ي ماه نو نهد
در جيب ترک صبح نهد عنبر صبا
در پاي اسب شام کند اطلس شفق
بر کهکشان زمرد و مرجان و کهربا
گفتي که آفتاب مگر ذره ذره کرد
احکام خويش جمله قضا مي‌کند قضا
با هيبتش که زو قدري ماند از قدر
بنگاشت از دو حرف دو گيتي کما يشا
سبحان قادري که بر آيينه‌ي وجود
عرش آفريد ثم علي العرش استوي
چون برکشيد آينه‌ي کل کاينات
چه ذره‌اي در اسفل و چه عرش بر علا
بر عرش ذره ذره خداوند مستوي است
وانجا که اوست جاي نيابي ز هيچ جا
در جنب حق نه ذره بود ظاهر و نه عرش
چون جمله اوست کيستي آخر تو بي‌نوا
چون هيچ جاي نيست که او نيست جمله اوست
پندار هستي تو تورا کرد مبتلا
تو نيستي و بسته‌ي پندار هستيي
نه در خلا بماند اثر زو نه در ملا
از کوزه نيم ذره‌ي سيماب چون برفت
در برکشي رواست ببر در کشي هلا
يک ذره سايه‌اي و تو خواهي که آفتاب
اندر بقاي محض کجا ماندت بقا
اي از فناي محض پديدار آمده
از هستي مجازي خود شو به کل فنا
خواهي که در بقاي حقيقي رسي به کل
پر مشک شد ز نافه دم آهوي خطا
در نافه دم چو نيستي خود صواب ديد
وز خود مکن قياس و ازين بيش در ميا
چيزي که پي نمي‌بري از پي مدو بسي
بس مرغ تيزپر که فروشد درين فضا
بس سر که همچو گوي درين راه باختند
حرمت نگاه‌دار چه پنداري اي گدا
خاموش باش حرف که مي‌گويي اي سليم
تا صبر و خامشيت رساند به منتها
گر سر کار مي‌طلبي صبر کن خموش
در زير پرده با تو نگويند ماجرا
گر تو زبان بخايي و خونش فروبري
واحرام درد گير درين کعبه‌ي رجا
لبيک عشق زن تو درين راه خوفناک
در فکر سرفکنده به صد عجز و صد عنا
گويند پشه بر لب دريا نشسته بود
گفت آنکه آب اينهمه دريا بود مرا
گفتند چيست حاجتت اي پشه‌ي ضعيف
گفتا به نااميدي ازو چون دهم رضا
گفتند حوصله چو نداري مگوي اين
بنگر که اين طلب ز کجا خاست و اين هوا
منگر به ناتواني شخص ضعيف من
عشقم خموش مي‌نکند يک نفس رها
عقلم هزار بار به روزي کند خموش
بي کنج شب گذار درين گنج اژدها
چون نيست گنج پاي به گنجت فروشدن
تا حال خود کجا رسد اي مرد آشنا
در آشناي خون دلي دل به حق سپار
تا نور شرع او شودت پير و مقتدا
جاويد در متابعت مصطفي گريز
سلطان شرع خواجه‌ي کونين مصطفي
خورشيد خلد مهتر دنيا و آخرت
در هر دو کون بر کل و بر جزو پادشا
مفتي کل عالم و مهدي جزو جزو
صاحب قبول هفت قران صاحب لوا
چشم و چراغ سنت و نور دو چشم دين
مس بود خاک آدم و او بود کيميا
کان بود کل عالم و او بود آفتاب
تا هر دو کون پر شد از نور والضحا
چون آفتاب از فلک دين حق بتافت
پيراهن مجره ز شوقش کند قبا
گردون که حبه بهترش از آفتاب نيست
صد چشم شد گشاده ازين طارم دو تا
اندر نظاره کردن مشک دو گيسوش
کو چشم را ز خاک درش ساخت توتيا
خورشيد را از آن سبلي نيست در دو چشم
او خاص بد به معجزه در ارض و در سما
کس را نگشت معجزه جز در زمين پديد
گردون ترنج و دست ببريد از آن لقا
گويند مه شکافت تو داني که آن چه بود
از قدسيان خروش برآمد که مرحبا
يک شب براق تاخت چو برق از رواق چرخ
هم انبيا پياده دويدند و اصفيا
در پيش او که غاشيه‌کش بود جبرئيل
در عرش اوفتاد از آن طرقوا صدا
از انبيا چو مشعله‌ي طرقوا بخاست
بشکفت بر رخش گل ما زاغ و ماطغا
چون نرگس از نظاره‌ي گلشن نگاه داشت
از هر صفت که وصف کنم بود ماورا
آنجا که جاي گم شد و گم کرده بازيافت
حالي شراب يافت ز جام جهان‌نما
از دست ساقي و سقيهم شراب خواست
خود را در او فکند به در پيش از عصا
موسي ز بي‌قراري خود بر بساط قرب
کاي نعل خود گرفته ز نعلين شو جدا
حالي وشاق چاوش عزت بدو دويد
تا محرم حريم شوي در صف صفا
چل شب درين حريم به خلوت چله‌نشين
او نوبه زد که ما کذب القلب مارآ
موسي به لن‌تراني جانسوز حربه خورد
واين را براق بين که فرستاد از کجا
آن را خداي گفت ز نعلين دور شو
وين را شبي ببرد به خلوتگه دنا
آن را ز بعد چل‌شب پيوسته بار داد
وين را ز عرش ساخته ايوان کبريا
آن را ز طور کرده سراي حرم پديد
قد فاز بالهداية منهم من اقتدا
اي آفتاب مطلق و اصحاب تو نجوم
هر چار کعبه‌ي حرم و قبله‌ي وفا
زان جمله محرم حرم خاص چاريار
شايسته‌تر نبود ازو هيچ پيشوا
صديق اکبر آنکه پس از مصطفي به حق
جان هم بباخت اينت نکو يار بي دغا
درباخت مال و دختر در پيش يار غار
کاري کجا کنند صحابه به ناسزا
ديدند جاي خواجه صحابه سزاي او
واجب کند ز منع تو تکذيب اوليا
گر تو قبول مي‌نکني در خلافتش
در هاي و هوي آمد و شد صيد طاوها
فاروق اعظم آنکه چو طاها و هو شنيد
پر مشک شد ز ناله‌ي هو نافه‌ي هدي
آهوي طاوها چو برآورد ها و هو
حالي خروش عام برآورد کاالصلا
چون نوش کرد از کف ساقي شراب صاف
شمعي ازو فروخته‌تر جنةالعلا
هرگز نديد اگرچه بسي ديده برگماشت
آب حيات معرفت از کوثر حيا
ميرسوم خلاصه‌ي دين آنکه درکشيد
هم کوه حلم ديده و هم قلزم سخا
از ذات او و از کف او سيد دو کون
شد غرق بحر و کرد در آن بحر سر فدا
در بحر بي‌نهايت قرآن چو غوطه خورد
بر خون بگشت از غم خون وي آسيا
داني بر آسياي فلک چيست آن شفق
آن صدر صدر هر دو جهان است مرتضا
صدري که بود از پس و حلوا ز پس بود
تختي چو دوش خواجه و تاجي چو هل‌اتي
شير خدا و ابن عم خواجه آنکه يافت
طغراي آن مثال کشيدند لافتي
چون مصطفاش در اسدالله مثال داد
وان در در مدينه‌ي علم است مجتبا
اين هفت حلقه بس که دري جست تا بيافت
زنار چار کرد گزين و کليسيا
گر رکن چار کعبه‌ي دل چار يار نيست
صورت مکن که پنج نمازت بود روا
گر عشق چاريار نداري ميان جان
واي معطيي که نيست به علت تورا عطا
اي مکرمي که نيست به رغبت تو را کرم
لااحصيي بگفت و زبان بست همچو لا
چون در ثنات افصح آفاق دم نزد
در وصف تو چگونه برآرم دم ثنا
گر در ثناي تو دم عيسي مراست بس
دردا که نيست درد مرا اندکي دوا
بسيار گفتم و بنگفتم يکي هنوز
هستم هنوز آرزوي بانگ آن درا
بانگ دراي اشتر راهت شنيده‌ام
وانگه ز خوف ديده‌ي خود داده خون‌بها
خود را بکشته‌ام من بيچاره‌ي ضعيف
بر من چه حاجت است گواهي دست و پا
چون من به کرد خويشتنم معترف شده
اي دست گير خلق چه حاجت بود گوا
چون من به صد زبان مقرم بر گناه خويش
بازم رهان ز پرده‌ي پندار تنگنا
در تنگناي پرده‌ي پندار مانده‌ام
بر من ببخش و بر عمل من مده جزا
از فضل خود نويس برات نجات من
گامي دو برگرفت برست از همه بلا
آن سگ که در متابعت دوستان تو
در خاک تو نگر ز سر صدق ربنا
عطار خاک آن سگ مردان راه توست
حشرش بر آن نفس کن و بگذار مامضا
در عمر يک نفس که به صدقي برآمدست
کين خسته را دوا کند از مرهم دعا
يارب به فضل حاجت آن کس روا کني
بر خاک عجز مي‌فکند عقل انبيا
سبحان قادري که صفاتش ز کبريا
فکرت کنند در صفت و عزت خدا
گر صد هزار قرن همه خلق کاينات
دانسته شد که هيچ ندانسته‌ايم ما
آخر به عجز معترف آيند کاي اله
سرگشتگي است مصلحت ذره در هوا
جايي که آفتاب بتابد ز اوج عز
شايد که شبنمي نکند قصد آشنا
وانجا که بحر نامتناهي است موج زن
ارسال برای دوستان

زندگینامه شعرا و دانشمندان

      ابوجعفر محمد بن علی ابن بابویه قمی ملقب به شیخ صدوق از پیشتازان علم حدیث و از مردان نامی جهان اسلام......
  وضعیت آب و هوا  
 

دما: ۱۳سانتیگراد
وضعیت هوا: خیلی ابری
 امروزفردا
حداقل: ۸۸
حداکثر: ۱۵۱۶