اشعار

تعداد ابیات این شعر: ٦٨ شاعر: وحشي بافقي
خوش کني خاطر وحشي به نگاهي سهيل است
سوي تو گوشه چشمي ز تو گاهي سهل است
ديگر اين قصه بي حد و نهايت نکنم
خويش را شهره‌ي هر شهر و ولايت نکنم
پيش مردم ز جفاي تو حکايت نکنم
همه جا قصه‌ي درد تو روايت نکنم
آنچنان باش که من از تو شکايت نکنم
از تو قطع طمع لطف و عنايت نکنم
خرده بر حرف درشت من آزرده مگير
حرف آزرده درشتانه بود ، خرده مگير
لطف بسيار طمع دارم و کم مي‌بينم
هستم آزرده و بسيار ستم مي‌بينم
ديگران راحت و من اينهمه غم مي‌بينم
همه کس خرم و من درد و الم مي‌بينم
اينهمه جور که من از پي هم مي‌بينم
زود خود را به سر کوي عدم مي‌بينم
الله ، الله ، ز که اين قاعده اندوخته‌اي
کيست استاد تو اينها ز که آموخته‌اي
حرف ناگفتن و تمکين ترا بنده شوم
طرز محبوبي و آيين ترا بنده شوم
چين بر ابرو زدن و کين ترا بنده شوم
گره ابروي پرچين ترا بنده شوم
سبزه دامن نسرين ترا بنده شوم
ابتداي خط مشکين ترا بنده شوم
خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کي
طاقتم نيست از اين بيش تحمل تا کي
مي‌روم تا به سجود بت ديگر باشم
باز اگر سجده کنم پيش تو کافر باشم
چند پيش تو ، به قدر از همه کمتر باشم
از تو چند اي بت بدکيش مکدر باشم
چند در کوي تو با خاک برابر باشم
چند پا مال جفاي تو ستمگر باشم
از جفاي تو من زار چو رفتم ، رفتم
لطف کن لطف که اين بار چو رفتم ، رفتم
نه که اين بار چو هر بار دگر خواهم رفت
نيست بازآمدنم باز اگر خواهم رفت
تا نظر مي‌کني از پيش نظر خواهم رفت
گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت
از سر کوي تو با ديده تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
چاره‌ي من کن و مگذار که بيچاره شوم
سر خود گيرم و از کوي تو آواره شوم
پاکبازم هم کس طور مرا مي‌داند
عاشقي همچو منت نيست خدا مي‌داند
مسکنم ساکن صحراي فنا مي‌داند
همه کس حال من بي سر و پا مي‌داند
درد من کشته‌ي شمشير بلا مي‌داند
سوز من سوخته داغ جفا مي‌داند
که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن
چين بر ابرو زن و يک بار به ما حرف مزن
حرف زن اي بت خونخوار چه مي‌پرهيزي
نه حديثي کني اظهار چه مي‌پرهيزي
چيست مانع ز من زار چه مي‌پرهيزي
بگشا لعل شکر بار چه مي‌پرهيزي
از چه با من نشوي يار چه مي‌پرهيزي
يار شو با من بيمار چه مي‌پرهيزي
کس چرا اينهمه سنگين دل و بدخو باشد
جان من اين روشي نيست که نيکو باشد
دور دور از تو من تيره سرانجام روم
نبود زهره که همراه تو يک گام روم
سد دعا گويم و آزرده به دشنام روم
از پيت آيم و با من نشوي رام روم
چند صبح آيم و از خاک درت شام روم
از سر کوي تو خودکام به ناکام روم
بشنو پند و مکن قصد دل‌آزرده‌ي خويش
ورنه بسيار پشيمان شوي از کرده‌ي خويش
ديده پوشم ز تماشاي رخ نيکويت
سخني گويم و شرمنده شوم از رويت
گوشه‌اي گيرم و من بعد نيايم سويت
نکنم بار دگر ياد قد دلجويت
مکن آن نوع که آزرده شوم از خويت
دست بر دل نهم و پا بکشم از کويت
از زبان تو حديثي نشنودم هرگز
از تو شرمنده يک حرف نبودم هرگز
خون دل از مژه مي‌بارم و مي‌داني تو
از براي تو چنين زارم و مي‌داني تو
از غم عشق تو بيمارم و مي‌داني تو
داغ عشق تو به جان دارم و مي‌داني تو
مدتي شد که در آزارم و مي‌داني تو
به کمند تو گرفتارم و مي‌داني تو
ديگري اينهمه بيداد به عاشق نکند
قصد آزردن ياران موافق نکند
با لب همچو شکر تنگ دهان بسيار است
نه که غير از تو جوان نيست، جوان بسيار است
جان من همچو تو غارتگر جان بسيار است
ترک زرين کمر موي ميان بسيار است
نخل نوخيز گلستان جهان بسيار است
گل اين باغ بسي ، سرو روان بسيار است
شرح درماندگي خود به که تقرير کنم
عاجزم چاره‌ي من چيست چه تدبير کنم
از جفاي تو بدينسانم و تدبيري نيست
چه توان کرد پشيمانم و تدبيري نيست
از غمت سر به گريبانم و تدبيري نيست
خون دل رفته به دامانم و تدبيري نيست
مدتي هست که حيرانم و تدبيري نيست
عاشق بي سر و سامانم و تدبيري نيست
تو نه آني که غم عاشق زارت باشد
چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد
رفتن اولاست ز کوي تو ، ستادن غلط است
جان شيرين به تمناي تو دادن غلط است
چشم اميد به روي تو گشادن غلط است
روي پر گرد به راه تو نهادن غلط است
جان من سنگدلي ، دل به تو دادن غلط است
بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مردم ، آزار مکش از پي آزردن من
اين ستمها دگري با من بيمار نکرد
هيچکس اينهمه آزار من زار نکرد
آنچه کردي تو به من هيچ ستمکار نکرد
هيچ سنگين دل بيدادگر اين کار نکرد
ديگري جز تو مرا اينهمه آزا نکرد
جز تو کس در نظر خلق مرا خوارنکرد
من اگر کشته شوم باعث بدنامي تست
موجب شهرت بي باکي و خودکامي تست
تشنه‌ي خون من زار نمي‌بايد بود
تا به اين مرتبه خونخوار نمي‌بايد بود
همه جا با همه کس يار نمي‌بايد بود
يار اغيار دل‌آزار نمي‌بايد بود
شب به کاشانه‌ي اغيار نمي‌بايد بود
غير را شمع شب تار نمي‌بايد بود
ما نباشيم که باشد که جفاي تو کشد
به جفا سازد و سد جور براي تو کشد
جمع با جمع نباشند و پريشان باشي
ياد حيراني ما آري و حيران باشي
هر زمان با دگري دست و گريبان باشي
زان بينديش که از کرده پشيمان باشي
همچو گل چند به روي همه خندان باشي
همره غير به گلگشت گلستان باشي
فارغ از عاشق غمناک نمي‌بايد بود
جان من اينهمه بي باک نمي‌يابد بود
ما اسير غم و اصلا غم ما نيست ترا
با اسير غم خود رحم چرا نيست ترا
رحم بر بلبل بي برگ و نوا نيست ترا
التفاتي به اسيران بلا نيست ترا
اي گل تازه که بويي ز وفا نيست ترا
خبر از سرزنش خار جفا نيست ترا
ارسال برای دوستان

پخش اخبار زنده

پربیننده ترین خبرها