سپر و سنگ (حکایت)

 

 

سپر و سنگ

 

مردی با سپری که به دوش انداخته بود به میدان جنگ رفت. از طرف دشمن سنگی بر سرش خورد و سرش شکست.

فریاد مرد بلند شد و گفت: ای بی مروت، مگر کوری و سپر به این بزرگی را نمی بینی که سنگ بر سر من می زنی؟

 

منبع:seemorh.com


ارسال برای دوستان
به اشتراک بگذارید

مطالب مرتبط

پخش اخبار زنده